#همیشه_یکی_هست_پارت_284
- ولي من دليلي نميبينم كه قبول كنم . اصلا شما رو چه حسابي همچين كاري ميخواين برام بكنين ؟
- تند نرو . خونه ي من هم بزرگه . هم اينكه الان تو به يه خونه احتياج داري . تازه من كه تنها نيستم . مريم جونم هست . پس جاي نگراني نيست ! من باهاش صحبت كردم . اونم حرفي نداره . بهتره كه قبول كني !
پس واسه خودش بريده و دوخته بود . اصلا به نظرم كار درست و منطقي نمي اومد . مگه من كيشون ميشدم كه برم اونجا ؟ گفتم :
- ممنون از لطفتون . ولي نميتونم قبول كنم .
اخماش و تو هم كشيد و گفت :
- چرا اونوقت ؟ يعني ترجيح ميدي توي انباري اين يارو ذكاوت بموني ولي نياي پيش ما ؟
- خوب آخه چرا بايد بيام اونجا ؟ درسته دنبال يه جايي بايد باشم . ولي آخه خونه ي شما …
ادامه ي حرفم و نگفتم . دوباره گفت :
- يكم فكر كن روش . مريم جون خوشحال ميشه . من و اون تنهاييم .
دو دل شدم . هر چي بود يه خونه ي واقعي بود . يه انباري يا يه اتاق كوچيك و تاريك كنار در حياط نبود ! هيچ وقت يه خونه ي واقعي نداشتم . همين فكر وسوسم ميكرد . ولي از يه طرف ديگه وقتي فكر ميكردم دلم راضي نميشد كه برم خونه ي يه غريبه زندگي كنم ! هيراد از اين سكوتم استفاده كرد و دوباره گفت : - حداقل اونجا ديگه تنها نيستي . الان چند شبه كه عمو رحيم نيست . تو توي يه ساختمون به اين بزرگي تنهايي . اگه يه اتفاقي بيفته يا كسي بخواد بياد تو ساختمون ميخواي چيكار كني ؟ امنيت نداره . اينجا خودتي و خودت . يكم منطقي روش فكر كن .
هيچي نگفتم . دوباره گفت :
- قول ميدي روش فكر كني ؟
نگاهش كردم و سر تكون دادم . لبخندي نشست روي لبش . ديگه حرفي نزد . حسابي ذهنم درگير شده بود . يعني كار درستي بود ؟ كاش يكي بود كه باهاش مشورت ميكردم . آخه مريم جون راضي ميشد يه دختر بي كس و كار و توي خونش راه بده ؟ اونم با وجود پسر بزرگي مثل هيراد ! با اينكه توي همون يه برخوردي كه ديده بودمش فهميده بودم كه زن مهربونيه ولي بازم شك داشتم كه قبول كرده باشه .
هيراد ترمز كرد و گفت :
- خوب رسيديم .
نگاهي به اطرافم كردم . چه زود رسيده بوديم اصلا نفهميدم ! در ماشين و باز كردم . قبل از اينكه پياده بشم گفت :
- سرمه حسابي فكر كن . اونجوري خيال منم ازت راحت تر ميشه .
نگاهم و بهش دوختم . چرا خيالش ازم ناراحت بود ؟ مگه واسش مهم بودم ؟ تا نگاهم و ديد سرش و انداخت پايين . كاش كامل حرفش و ميزد . من براش چه نقشي داشتم ؟ اصلا چرا ميخواست كمكم كنه ؟ ولي هيراد هيچ حرفي نزد . سرخورده از ماشين پياده شدم . نگاهش و دوباره بهم دوخت و گفت : - مواظب خودت باش . فردا ميام كه نتيجه ي فكرات و ازت بپرسم . باشه ؟
با تعجب گفتم :
- تا فردا فقط فكر كنم ؟ چقدر كم !
- بيشتر از اين درست نيست توي انباري بموني . خيالم راحت نيست .
خوب لعنتي بگو براي چي انقدر نگران مني !
سر تكون دادم و اين بار بدون اينكه نگاهي بهش بندازم خداحافظي كردم و به سمت ساختمون رفتم .
حوصله ي فكر و خيال و سبك سنگين كردن همه چي رو نداشتم . امشب نه . واقعا تصميم گيري برام سخت بود . معلوم نبود اين بار چقدر ميتونستم اونجا بمونم . حسابي خونه به دوش شده بودم . كاش يه اتفاقي ميفتاد كه براي هميشه يه جا موندگار بشم . خسته شده بودم ديگه …
romangram.com | @romangram_com