#همیشه_یکی_هست_پارت_283
خودمم به اين موضوع فكر كرده بودم . ولي از جايي كه خونه گير آوردن خيلي سخت بود سعي كرده بودم بيخيالي طي كنم و زياد به اين قضيه فكر نكنم . يه جورايي كلم و كرده بودم تو برف . ميدونستم كه ديگه موندنم اونجا درست نيست ولي چاره اي هم نداشتم .
سرم و انداختم پايين زير لب گفتم :
- ميدونم .
- پس چرا هنوزم اونجايي ؟ نميخواي يه فكري براي جابه جايي بكني ؟
درسته كه ذكاوت چيزي بهم نگفته بود ولي ممكن بود از بودن من توي انباريش ناراضي باشه . دوست نداشتم دوباره از بي پولي و مشكلام به هيراد بگم . اصلا گفتنش چه فايده داشت ؟ گفتم :
- كجا برم آخه ؟
انگار منتظر همين سوال بود گفت :
- فكر اونجاشم كردم .
با تعجب نگاهش كردم و گفتم :
- يعني چي ؟ فكر كجا رو كردين ؟ متوجه نميشم !
خونسرد نگاهم كرد و گفت :
- يعني ميدونم كجا بايد بري . فقط ميخواستم ببينم خودت چه فكري براي جابه جاييت كردي .
- خوب كجا بايد برم ؟
شونه هاش و انداخت بالا و خيلي خونسرد گفت :
- بيا خونه ي من زندگي كن !
چشمام تا آخرين حد ممكن گشاد شد ! چشمم روشن . چيكار كنم ؟! با صدايي كه نسبتا از تعجب بلند شده بود گفتم :
- چي ؟ چيكار كنم ؟!
نگاهي بهم انداخت و گفت :
- چي باعث شده كه انقدر تعجب كني ؟
اخمام و تو هم كشيدم چه فكري در مورد من كرده بود ؟ ميرفتم توي خونه ي يه پسر مجرد ؟ گفتم :
- پيشنهاد شما ! چرا بايد قبولش كنم ؟
نگاهي كرد و دوباره خونسرد گفت :
- جبهه گيري نكن . چرا نبايد قبول كني ؟ الان توي اين شرايط بهترين كار همينه
بدون اينكه گره ابروهام و باز كنم گفتم :
romangram.com | @romangram_com