#همیشه_یکی_هست_پارت_281

هيراد خواست برام بكشه كه سريع گفتم :

- ممنون خودم ميتونم .

ولي اون به حرفم گوش نداد و برام سوپ كشيد . تشكر كردم . سها مدام با چشم و ابرو سعي ميكرد كار هيراد و به رخم بكشه كه آخر با يه اخم ساكتش كردم . ميترسيدم يكي از اين نگاهاش و هيراد ببينه و آبرو ريزي بشه ! اين سها هم كه آدم و خفه ميكرد با اين توهماتش .

سعي ميكردم متين رفتار كنم . هر قاشقم و يكم از سوپ پر ميكردم و به دهنم نزديك ميكردم . آروم آروم ميخوردم كه يه وقت سر همين قضيه سوتي ندم !

به محض اينكه ظرفم از سوپ خالي شد دوباره هيراد سرش و كنار گوشم آورد و گفت :

- برنج بكشم برات ؟

واي خدا كاش ميشد بهش بگم انقدر نزديكمم نياي ميشنوم به خدا كر نيستم ! ميخواستم خودم بكشم ولي ظرف برنج طرف هيراد بود . ناچارا گفتم :

- ممنون ميشم .

هيراد با لبخند برام كمي برنج كشيد و جلوم گذاشت . فريد با خنده گفت :

- خوب هواي يارت و داريا .

هيراد خنديد گفت :

- نه كه تو نداري .

- من بايد داشته باشم . اصلا قضيه ي من فرق داره . تازه نسبتمم با يارم فرق داره .

بعد با شيطنت نگاهي به هيراد انداخت . سرم و انداختم پايين . واقعا من و هيراد هيچ صنمي با هم نداشتيم . اين حرف فريد حس خوبي بهم نداد . هيراد گفت :

- فريد غذات و بخور امشب خيلي حرف ميزنيا .

- كم آوردي ؟

- تو اينجوري فكر كن .

با اين حرف به بحثشون خاتمه داد . خوشحال بودم كه بالاخره حرفشون تموم شد .

هيراد غذاش و تموم كرده بود . تكيه زد به صندليش و همينجوري كه دستش و مينداخت پشت صندلي من رو به سها گفت :

- مرسي سها خانوم . خيلي زحمت كشيده بودين .

- نوش جون . چيزي نخوردين كه .

فريد گفت :

- كم مونده بود منم بخوره .

هيراد خنديد . داشت جواب فريد و ميداد . ولي من همه ي حواسم به دستش بود . منم غذام و تموم كردم و تشكر كردم .


romangram.com | @romangram_com