#همیشه_یکی_هست_پارت_276

انگار اونم زياد اصراري براي جلو اومدن نداشت . چون همونجا روي موتورش نشسته بود و زل زده بود به من !

سعي كردم نگاهم و ازش بگيرم . اصلا يه لحظه به سرم زد كه در و ببندم و برگردم تو منتظر بمونم . ولي ترسيدم يهو عصباني بشه و بخواد بياد جلو . عين مجسمه سر جام وايسادم . فقط خدا كنه با ديدن هيراد به سرش نزنه كه كار احمقانه اي بكنه ! دل تو دلم نبود . دوست نداشتم دوباره درگيري پيش بياد . همون يه بار واسه هفت پشتم بس بود !



عين صيد و صياد شده بوديم . انگار منتظر بوديم كه يكيمون تكون بخوره تا اون يكي سريع عكس العمل نشون بده . چند تا نفس عميق كشيدم . نگاهي به گوشيم انداختم ساعت 7 بود . خدارو شكر كردم كه هيراد هميشه خوش قول بود و ميدونستم كه همين الانه كه پيداش بشه . اتفاقا حدسمم غلط از آب در نيومد . به محض اينكه گوشي رو دوباره تو كيفم گذاشتم ديدم كه هيراد كنار ساختمون دفتر پارك كرد . سريع در و بستم و تقريبا به سمت ماشين هيراد دويدم . سريع سوار شدم و همينجوري كه از آيينه ي ب*غ*ل ماشين داشتم عقب و دقيقا جايي كه مهدي وايساده بود و نگاه ميكردم گفتم : - سلام .

صدايي از هيراد نيومد . برگشتم سمتش و گفتم :

- حركت نميكنين ؟

نگاهش روي من ثابت مونده بود انگار داشت تيپ و قيافه ي جديدم و با لذت نگاه ميكرد . لبخند محوي گوشه ي لبش نشست و گفت :

- سلام . خوبي ؟

تند و سريع همينجور كه يه نگاهم به عقب بود يه نگاهم به هيراد گفتم :

- ممنون . شما خوبين ؟

برام جالب بود كه مهدي حتي از جاش تكونم نخورد . نميدونستم چي تو سرشه ! فقط ميومد من و ببينه و بره ؟ انگار راستي راستي مجنون شده بود . نگاهم دوباره به هيراد افتاد با حالتي مشكوك گفت :

- اتفاقي افتاده ؟

ميدونستم اگه بفهمه مهدي اونجا وايساده يه كاري دست خودش و اون ميده . براي همين سعي كردم آروم باشم . لبخندي زدم و گفتم :

- نه چيزي نشده . شما خوبين ؟

دوباره همون لبخند آرامش بخش نشست رو لبش . گفت :

- منم خوبم . بريم ؟

- اوهوم .

لبخندش عميق تر شد و به راه افتاد . نيم نگاه ديگه اي توي آينه انداختم . ديگه اثري از مهدي نبود . برام جالب بود كه چرا دنبالمون راه نيفتاد . خدا ميدونست چه ريگي تو كفششه ! نفس عميقي كشيدم و به صندلي تكيه زدم . هيراد گفت :

- رنگ سفيد بهت مياد .

از تعريفش متعجب شدم . ولي سعي كردم عادي برخورد كنم . گفتم :

- ممنون .

ديگه حرفي بينمون رد و بدل نشد . رسيديم به خونه ي سها اينا . هيراد از روي صندلي عقب يه دسته گل و يه جعبه شيريني برداشت . نماي ساختمون نو ساز و قشنگ بود . هيراد زنگ طبقه ي پنجم و زد . در با تقه اي باز شد . هيراد در و نگه داشت و با دست به من اشاره كرد كه برم تو . يه لحظه ته دلم قند آب كردن . حركتش به نظرم خيلي آقا منشانه بود !

هيراد به سمت آسانسور رفت . ” واي نه ! فكر اينجاش و نكرده بودم ! با اين سر و تيپ كه نميتونستم از پله ها برم بالا ! ” در آسانسور باز شد ” بالاخره كه چي بايد به اين ترسم غلبه ميكردم ! تازه هيرادم باهام بود ! ” سوار شديم و هيراد كليد طبقه ي پنجم و زد . جعبه ي شيريني رو به دستم داد و گفت : - اين و تو بيار . جفتش دست من باشه زشته .

قبول كردم و جعبه رو ازش گرفتم . به محض اينكه از آسانسور اومدم بيرون صداي پر انرژي سها من و به خودم آورد :


romangram.com | @romangram_com