#همیشه_یکی_هست_پارت_275
- فكر كردي همه عين خودتن ؟ نگفتي كي هست ؟
- براي فردا شب .
- باشه تشريف ميارم .
- ميتوني با هيراد هماهنگ كني با هم بياين .
- مگه اونم دعوته ؟
- بله كه دعوته .
- خيلي خوب يه كاريش ميكنم .
- پس ميبينمت . فعلا .
گوشي رو قطع كردم . از جام بلند شدم چي بايد ميپوشيدم ؟ لباسام و زير و رو كردم . مانتو سفيد رنگي كه تازگيا خريده بودم و ميتونستم بپوشم . با شلوار لي و شال سفيد . كلا سفيد به رنگ پوستم ميومد . فقط ميموند لباس . نگاهي به بلوزايي كه خريده بودم انداختم . چندان راضيم نميكرد . حس ميكردم قشنگ نيستن . زياديم ساده بودن . همش به خودم فحش دادم كه چرا اون روز كه رفتم خريد يه لباس بهتر نخريدم . يهو ياد لباسي افتادم كه به سليقه ي اكبر خريده بودم . سريع گشتم و پيداش كردم . بلوز سفيد يقه گرد بود كه ميشد گفت يكم يقش زيادي باز بود . ولي نه اونقدر كه نشه پوشيدش . فقط نبايد دولا ميشدم اگه صاف مينشستم همه چي حل بود ! لباس ساده بود . نه زياد بلند بود نه زياد كوتاه . آستينشم سه ربع بود . يه كمر پهن مشكي هم روش ميخورد كه باعث ميشد يكم از اون سادگي در بياد . بازم به اكبر با لباس انتخاب كردنش . يادم باشه از اين به بعد با اون برم خريد !
همينجوري لباس و جلوي خودم گرفته بودم و تو آينه نگاه ميكردم . بالاخره از تيپ فردام راضي شدم . لباسارو دوباره سر جاش گذاشتم و رفتم سمت كيسه ي خريدام . دوباره ياد موتور سواره افتادم . يعني واقعا مهدي بود ؟!
****
- ساعت 7 ميام دنبالت خوبه ؟
- اوهوم . ممنون .
- خواهش . پس ميبينمت .
سريع سوار ماشينش شد و رفت . از فكر اينكه امشب هيراد من و با اون لباسا ببينه ذوق ميكردم . حالا همچين لباس تاپي هم نبودا ولي هيراد همش من و با مانتو ديده بود دوست داشتم عكس العملش و در مقابل تيپاي مختلفم بدونم . همينجوري الكي ! اصلا هم دليل خاصي نداشت ! باز خوب بود كه امروز 5 شنبه بود و زود دفتر و تعطيل كرديم . وگرنه نميرسيدم تا 7 كارام و بكنم !
لباسام و برداشتم و راهي اتاقك عمو رحيم شدم . حالا كه نبود حسابي ميشد از حمومش سو استفاده كرد .
آب گرم كه روي بدنم ميريخت احساس بهتري پيدا ميكردم . اصلا امروز شاد تر از هميشه بودم . بيشتر از حد معمول حموم كردنم و طول دادم . وقتي به خودم اومدم ساعت 2 ظهر شده بود .
سريع يه چيزي واسه ناهار خوردم و جلوي آينه نشستم . كجاست اون زماني كه در عرض 1 ربع من حاضر ميشدم . خندم گرفت . هر روز كه ميگذشت بيشتر از گذشتم فاصله ميگرفتم و اين حس خوبي بهم ميداد !
سشوار و زدم به برق و موهام و باهاش خشك كردم . هر روز موهام بلند تر ميشد و ديگه علاقه اي به كوتاه كردنشون نداشتم . وقتي كه خشك شد همه رو بالاي سرم دم اسبي بستم . جلوي موهامم بالاخره با كلي خودكشي كردن صاف كردم و كج توي صورتم ريختم . دقيقا عين مدل موهاي سها انگار هر روز بيشتر داشتم شبيه اون ميشدم . قيافم خوب شده بود . از اون حالت معمولي هميشگي در اومده بودم .
كيف لوازم آرايشم و باز كردم اول از همه ريمل و برداشتم و سعي كردم طبق گفته هاي سها آروم روي مُژه هام بكشمش . قيافم توي اون لحظه ديدني شده بود با دهن نيمه باز فرچه ي ريمل و روي مُژه هام ميكشيدم ! وقتي كارم تموم شد نسبتا راضي بودم . بهتر از بار اول شده بود .
حالا نوبت يه رژ مايع صورتي تيره رسيد . روي لبم زدم و يكمم رژ گونه زدم . نگاه دقيق تري تو آينه به خودم انداختم . چي شده بودم ! دستم درد نكنه .
به تصوير خودم تو آينه لبخند زدم و رفتم سراغ لباسايي كه تصميم داشتم بپوشم . ساعت حدوداي 6 بود كه كارم تموم شد . كيف سفيدي كه تازگيا خريده بودمم دستم گرفتم . همه چي حاضر بود فقط مونده بود هيراد كه برسه .
ساعت6:30 از انباري زدم بيرون . كتوني هاي سفيدم و پام كردم . هنوز عادت نداشتم كفشاي پاشنه دار بپوشم . حقيقتش خاطره ي بد داشتم و نميتونستم دوباره امتحانش كنم !
در ساختمون و باز كردم . تكيه ام و دادم به در و منتظر موندم تا هيراد بياد . نگاهم و تو خيابون به گردش در آوردم . يهو نگاهم به مهدي افتاد كه با فاصله ي نسبتا زيادي از ساختمون روي موتورش نشسته بود و زل زده بود به من . پس حدسم درست بود كسي كه ديشب تعقيبم ميكرد خودش بود . حتي يه قدمم به سمتش بر نداشتم . خدا خدا ميكردم كه هيراد زودتر برسه .
romangram.com | @romangram_com