#همیشه_یکی_هست_پارت_274
سرعت قدمام و بيشتر كردم ولي سعي كردم ترسم و نشون ندم . دوباره برگشتم عقب . حدس ميزدم مهدي باشه . يعني به جز اون كي ميتونست باشه ؟ منتظر بودم هر لحظه بياد جلو و يه كاري بكنه . ديگه هيرادم اينجا نبود . حتي عمو رحيمم چند روزي مرخصي گرفته بود .
دستپاچه كليد و از توي كيفم در آوردم . چيزي نمونده بود كه به ساختمون دفتر برسم . هنوزم پشت سرم احساسش ميكردم .
ديگه تقريبا داشتم ميدويدم ولي برام جالب بود كه هيچ عكس العملي از خودش نشون نميداد . انگار فقط ميخواست يكم بترسونتم . كه موفقم شده بود !
كليد و توي قفل چرخوندم و خودم و انداختم تو ساختمون . سريع در و بستم پشت به در تكيه زدم نفسم از ترس به شماره افتاده بود . نميدونستم چرا جديدا از سايه ي خودمم ميترسيدم . شايد به خاطر تهديد مهدي بود ! نفسم و محكم دادم بيرون . صداي موتوري رو شنيدم كه به سرعت از جلوي در ساختمون رد شد .
به سمت انباري رفتم . كيسه ي خريد و يه گوشه انداختم و نشستم . دلم ميخواست يكي ميزد تو صورتم و بهم ميگفت ” اون بلبل لعنتي كجا رفت ؟ چرا انقدر ترسو شدي ؟ مگه نميخواستي يه زن قوي باشي ؟ “
صداي زنگ گوشيم باعث شد ده متر از جام بپرم . دستم و گذاشتم رو قلبم . ” اينجوري ميخواي قوي باشه ؟! “
گوشي رو جواب دادم :
- بله ؟
- سلامت كو ؟
- كوفت سها سكته زدم .
- وا مگه چيكار كردم ؟
نفس عميقي كشيدم و گفتم :
- سلام . بگو .
- جديدا خيلي بد اخلاق شديا دقت كردي ؟
- سها ! بدو بگو ميخوام برم يه چيزي بخورم گشنمه .
- آدم با دوستش اينجوري رفتار ميكنه ؟ اونم دوستي كه ميخواد دعوتت كنه خونش ؟
خوشحال شدم . خيلي وقت بود كه دلم ميخواست خونه ي سها رو ببينم ولي روم نميشد خودم يهو پاشم برم اونجا . سها هم انقدر تو اين مدت اين ور و اون ور دعوت بودن كه وقت نميكرد من و دعوت كنه . حالا با اين دعوت كلي سر كيف اومده بودم و به كُل قضيه ي موتوريه رو يادم رفت ! گفتم : - چه عجب !
خنديد و گفت :
- 4 سال يه بار اين اتفاق ميفته ها . مثل سال كبيسه !
- آره ميدونم . از تو خسيس هيچي بعيد نيست .
- گمشو به اين دست و دلبازي .
- آره جون خودت . حالا كي قراره چترم و باز كنم ؟
- مهموني فقط براي شامه گفته باشم الكي دلت و صابون نزن كنگر بخوري لنگر بندازي !
خنديدم . گفتم :
romangram.com | @romangram_com