#همیشه_یکی_هست_پارت_270

عصباني شدم . آخه يه آدم چقدر ميتونست وقيح باشه ؟ با خشم گفتم :

- شما از همين الان ميخواين در مورد من به خانوادتون دروغ بگين . واقعا انقدر از چيزي كه الان هستم خجالت ميكشين كه ميخواين من و قايم كنين ؟ من كسي رو ميخوام كه من و با افتخار به همه نشون بده . حتي اگه چيزي نداشته باشم به همه بگه كه ايني كه كنارمه قرار زن آيندم بشه . نه اينكه 4 تا دروغ سر هم كنه و تحويل همه بده . شرمنده آقاي ذكاوت راه من و شما از هم جداست .

ميخواستم برم كه دوباره جلوم قرار گرفت . وايسادم دوباره گفت :

- من چاره اي ندارم . نه كه ازت خجالت بكشم ولي مادر من روي زن گرفتنم خيلي حساسه . هميشه دلش ميخواسته يه دختر از طبقه ي خودمون و برام انتخاب كنه .

با تند خويي گفتم :

- پس بهتره برين از طبقه ي خودتون زن بگيرين .

- ولي آخه من از تو خوشم مياد . ولي اگه مامانم در موردت چيزي بفهمه امكان نداره موافقت كنه . من نميخوام ناراحتش كنم . بهم حق بده .

واقعا نميفهميدم چرا فكر ميكرد كه حق با اونه . گفتم :

- آقاي ذكاوت جواب من همونه .

نگاه عصبانيش و تو چشمام دوخت . يه هاله اي از خشم توي چشماش معلوم بود . دندوناش و رو هم فشار ميداد . منتظر بودم يه چيزي بهم بگه ولي با صدايي كه معلوم بود كنترلش ميكنه گفت :

- باشه . ممنون از جوابتون . خداحافظ .

بدون اينكه منتظر جوابي از من باشه رفت . چشمام و بستم . خدارو شكر كه اين يكي مثل مهدي تهديدم نكرد ! نفس عميقي كشيدم و چشمام و باز كردم . هيراد دست به سينه با اخماي تو هم با فاصله ي زياد به ماشينش تكيه زده بود و من و نگاه ميكرد . كي اومده بود ؟ چرا من نديده بودمش ؟ قلبم ضربانش تند شد !

تا فهميد متوجهش شدم آروم در ماشينش و باز كرد و به سرعت از توي پاركينگ دفتر محو شد . مخم داغ كرده بود . اين نگاه يعني چي ؟ ميگم امروز زيادي بي تفاوت شده ! يعني همه ي حرفامون و شنيد ؟ پس چرا چيزي نگفت ؟ چرا حرصش نگرفت ؟ دارم كم كم ديوونه ميشم .

به سمت انباري رفتم . با حرص لباسام و در آوردم . نگاهي به مانتوي خوشگلم كردم . حتي نفهميده بود كه مانتوم جديده ! به خودت بيا سرمه چرا بايد براش فرق كنه كه تو تيپت جديده يا قديمي ؟

اشك توي چشمام حلقه زد . روي زمين نشستم و زانوهام و گرفتم تو ب*غ*لم . پس اين چند روز چه مرگش شده بود ؟ واقعا داشت بازيم ميداد ؟ كاش ميشد بهش زنگ بزنم و هر چي از دهنم در مياد بارش كنم .

پسره ي از خود راضي فكر كردي من خاطر خواهتم ؟ فكر كردي انقدر بدبخت شدم كه لنگ نگاه تو باشم ؟ اصلا فكر كرده كيه ؟

اينارو با خودم زمزمه ميكردم و اشكام روي گونم ميريخت . با دستم دوباره لبم و لمس كردم . چشمام و محكم به هم فشار دادم . انگار ميخواستم خاطره ي اون شب و از سرم بيرون كنم .

گوشيم و برداشتم و شماره ي سها رو گرفتم با دومين بوق صداي شادش و شنيدم :

- سلام عزيزم . چه عجب يه بار تو به من زنگ زدي .

وقتي صداي شادش و شنيدم از زنگ زدن پشيمون شدم . چرا بايد اونم به هم ميريختم ؟ سعي كردم معمولي حرف بزنم گفتم :

- سلام . نه كه تو خيلي به من زنگ ميزني . رسيدي تهران ؟

- آره صبح رسيديم . صدات چرا گرفته ؟

ميدونستم به خاطر گريه صدام گرفته ولي به روي خودم نياوردم . گفتم :

- صدام گرفته ؟ حتما دارم سرما ميخورم !


romangram.com | @romangram_com