#همیشه_یکی_هست_پارت_269

مرتب نگاهم بين ساعت و در و كتابم تو گردش بود . نگاهي به ساعت كردم 11 شده بود و خبري از هيراد نبود . تلفن چند باري زنگ خورده بود . نگاهي به دفتر رو به روم انداختم . امروز دادگاه داشت . من چقدر احمقم . اين همه الكي منتظرش موندم . با لب و لوچه ي آويزون دوباره نگاهم و انداختم رو كتابم .

امروز سها از ماه عسل بر ميگشت دلم ميخواست همين امروز برم ببينمش ولي ميدونستم كه نميشه .

حدوداي ساعت 1 بود كه سر و كله ي هيراد پيدا شد . سلام كردم خيلي معمولي جوابم و داد . نه اخم داشت نه لبخند . خيلي معمولي و خنثي بود . اين رفتاراي دو گانش بدجوري روي اعصابم ميرفت ! گفت :

- حالت بهتره ؟ ديشب كه دوباره حالت بد نشد ؟

- نه حالم خوبه .

سري تكون داد و به سمت اتاقش رفت . 10 دقيقه بعد يكي از موكلينش كه باهاش قرار داشت اومد . به هيراد خبر دادم و فرستادمش تو . روز خلوتي بود . بيشتر وقتم و داشتم درس ميخوندم .

ساعت حدوداي 7 بود . كتابام و جمع كردم و كيفمم برداشتم . با مش حيدر خداحافظي كردم . به اتاق هيراد رفتم انگار كار داشت چون هنوزم روي صندليش نشسته بود و داشت يه برگه هايي رو مرور و ميكرد . گفتم :

- من دارم ميرم .

سرش و از روي برگه ها بلند كرد نگاهي به ساعتش انداخت و گفت :

- چقدر زود گذشت . باشه تو برو من يكم كار دارم .

- خداحافظ .

از اتاقش اومدم بيرون . ديگه امروز بيش از حد بي تفاوت بود . خودشم نميفهميد كه داره چش ميشه ! اصلا معلوم نيست كه چي ميخواد . دلم ميخواست كلش و بكنم .

پله هارو سريع رفتم پايين . نزديك انباري بودم كه صداي ذكاوت نگهم داشت :





- سرمه .

همه اين روزا با من ندار شده بودن ! يه خانوم نميذاشتن اول اسمم انگار يه سنمي با همشون دارم ! پوفي كردم و به سمتش برگشتم . گفت :

- خوبي ؟ امروز از صبح همش دنبال اين بودم كه بيام ببينمت . حتي چند بار تا دم دفترتونم اومدم و برگشتم .

نفس عميقي كشيدم . خدارو شكر كه تو دفتر نيومده بود ! دوباره گفت :

- فكراتو كردي ؟

نگاهش كردم گفتم :

- من همون موقع جوابتون و دادم .

كلافه و با قيافه اي در هم گفت :

- آخه چرا نميخواي با من ازدواج كني ؟ يه دليل منطقي برام بيار .


romangram.com | @romangram_com