#همیشه_یکی_هست_پارت_271
- مطمئني ؟
- آره ديوونه . نميخواي يه سر به من بزني ؟
- چرا فردا عصر ميام پيشت . كلي حرف دارم برات .
- باشه منتظرت ميمونم . پس تا فردا .
- خداحافظ .
گوشي رو قطع كردم و يه گوشه انداختمش . باز خوبه كه فردا چون پنجشنبست تا نصف روز بيشتر دفتر نيستيم .
روي زمين دراز كشيدم و نگاهم و به سقف دوختم . احساس ميكردم ته قلبم ميسوزه . يه احساس بدي داشتم . چشمام و روي هم گذاشتم و سعي كردم به هيراد فكر نكنم . كلا دلم ميخواست به اين چند روز فكر نكنم . روزايي كه هيراد همه ي ذهنم و درگير خودش كرده بود !
*****
- ديوونه تو رفتي ماه عسل يا رفتي مشهد و با خودت بار كني بياي ؟
سها خنديد و گفت :
- جفتش . چه خبر از اينجا ؟ ما نبوديم اتفاق جديدي نيفتاده ؟
نگاهش كردم . با شيطنت نگاهم ميكرد . نفس عميقي كشيدم . ” سرمه براي يه بارم كه شده جلوي دهنت و بگير . قرار نيست همه از گندايي كه ميزني خبر دار بشن ! “
لبخند مصنوعي زدم و گفتم :
- هيچ خبري نبود . تو چه خبر ؟
نگفتم كه هيراد يه روز خوبه و يه روز محلمم نميذاره . نگفتم كه داره با اين كاراي ضد و نقيضش ديوونم ميكنه ! سها هم لبخند زد و گفت :
- خبري نيست . اين چند روز خيلي خوش گذشت .
خوشحال بودم براش حداقل به اون خوش گذشته بود ! تصميم گرفتم قضيه ي ذكاوت و بهش بگم . اون كه ديگه اشكالي نداشت . يكم من من كردم . سها فهميد كه ميخوام چيزي بهش بگم گفت :
- چي شده ؟ چيزي ميخواي بگي ؟
ليوان چايي كه دستم بود و مدام ميچرخوندم و بهش زل زده بودم . گفتم :
- راستش يه چيزي هست كه ميخوام بهت بگم .
- خوب بگو چرا دو دلي ؟
بالاخره شك و ترديد و گذاشتم كنار و همه ي جريان ذكاوت و براش گفتم . وقتي حرفام تموم شد نگاهي بهم كرد و گفت :
- به نظر مياد آدمي باشه كه زيادي به مادرش وايستست ! نميدونم من از اولشم زياد از اين يارو ذكاوت خوشم نميومد . اين مودب بودنش يه جوريه . آدم فكر ميكنه كه يه جاي كار ميلنگه . واسه ي همينم با جوابي كه بهش دادي صد در صد موافقم .
خندم گرفت . گفتم :
romangram.com | @romangram_com