#همیشه_یکی_هست_پارت_265
- خوب بگو . ديگه چي ميخواي ؟ جسمم و ؟؟؟
باورم نميشد من بودم كه داشتم بي پرده با هيراد حرف ميزدم ؟ توي چشماش آتيشي به پا بود . بازوهام و محكم گرفت و تقريبا به سمت خودش كشيد . صداش از عصبانيت بَم تر شده بود . ولي كنترلش ميكرد كه زياد بالا نره . گفت :
- تو كه دَم از احساسات دخترونه ميزني هنوز نميتوني احساسات يه مرد و تشخيص بدي ؟
سعي كردم نگاهم و سرد و يخي بدوزم تو چشماش ولي مگه من طاقت زل زدن به اون چشماي عسلي رو داشتم . سرم و انداختم پايين . فشاري به بازوم آورد و گفت :
- من و نگاه كن .
راست ميگفت چرا نگاهش نميكردم ؟ سرت و بگير بالا . جلوش وايسا . الان حق با توئه . به زحمت سرم و گرفتم بالا ولي به جاي چشماش به فضاي پشت سرش زل زدم . دوباره فشار به بازوهام آورد گفت :
- مگه با تو نيستم ؟
نگاهم و نم نم به سمت چشماش كشوندم . گفتم :
- چي از جونم ميخواي برو دنبال زندگيت . من بازيچه ي دست تو نيستم . انقدر بدبختي توي زندگي خودم دارم كه اصلا نميدونم تورو بايد كجاش جا بدم .
كلافه با همون صداي عصبانيش گفت :
- فكر كردي خوشم مياد اين موقع شب وايسم توي اين كوچه ي تاريك و با تو حرف بزنم ؟ فكر كردي دچار بي وقتي شدم ؟
دستام و ول كرد . پشتش و بهم كرد و همينطور كه دستاش و توي موهاش فرو ميكرد گفت :
- نميدونم چه مرگمه . نه شبا ميتونم بخوابم نه روزا ميتونم كار كنم . امروزم كه كلا هيچي !
به سمتم برگشت . به حالت درمونده گفت :
- تو بگو چيكار كنم .
اين با اون هيراد ذهن من زمين تا آسمون فرق داشت . دندونام رو هم ميخورد . لرز كرده بودم . هوا سرد نبود ولي انگار از درون يخ كرده بودم . گفتم :
- من از كجا بدونم .
- همش تقصير توئه .
دلم يه جاي گرم ميخواست . يه جايي كه با خيال راحت لم بدم و به اين مكالمم با هيراد فكر كنم . دلم ميخواست حرفاش تموم شه و بذاره برم . دلم ميخواست الان چند ساعت ديگه بود و بدون هيراد و فكرش توي اتاق تاريك و كوچيك خودم خريدام و زير و رو ميكردم . حس ميكردم دستامم ديگه توانايي نگه داشتن كيسه هاي خريد و نداشت . اصلا كاش ميشد همون جا دراز بكشم و بخوابم .
چه مرگم شده بود ؟ چرا همه چي داشت تار ميشد ؟ هيراد چرا ميدويد ؟ چرا لرزش اين فك لا مصبم قطع نميشد ؟ داشتم ميرفتم اون دنيا ؟!
صداي بوق ممتد ماشين ميومد و غر غراي عصبي و زير لبي هيراد انگار داشت به در و ديوار و راننده ها فحش ميداد كه حركت كنن . پلكام و يكم از هم باز كردم . كجا بودم ؟ نگاهم چرخيد تو ماشين هيراد بودم ! اينجا چيكار ميكردم ؟ سعي كردم فكر كنم . چي شده بود ؟ داشتيم حرف ميزديم . يهو شروع به لرزيدن كردم . آخ آخ نكنه جلوي هيراد غش كردم ؟ فقط همين يه كارم مونده بود !
تا توي ماشينم كه احتمالا خودم نيومده بودم . يعني هيراد … چشمام تا آخرين حد باز شد . چه افتضاحي ! روي صندلي عقب دراز كشيده بودم هيراد هم تند و سريع از بين ماشينا رد ميشد . دستشم مدام رو بوق بود و راه ميگرفت . حالا كجا داره ميره با اين عجله ؟ يعني بايد بگم كه به هوش اومدم ؟
راستي كيسه هاي خريدم كو ؟ نگاهم به پايين پام افتاد . كيسه ها رو همون جا گذاشته بود . خيالم راحت شد كه حداقل پولم سوخت نشده !
توي همون حالت دراز كش ! داشتم تصميم ميگرفتم كه چيكار كنم . سرعت هيراد سرسام آور بود . ميترسيدم به كشتن بده من و .
romangram.com | @romangram_com