#همیشه_یکی_هست_پارت_266
ضايع بود كه اگه يهو از جام بلند ميشدم ! بالاخره كه چي . بايد بهش ميگفتم ديگه . وگرنه معلوم نبود اين الان من و به جاي يه درمونگاه ببره بهشت زهرا !
نيم خيز شدم . سرم گيج رفت . باعث شد دوباره دراز بكشم . از خير بلند شدن گذشتم . با صدايي كه به زور ميشنيدم گفتم :
- كجا ميري ؟
هيراد انقدر حواسش به رانندگي بود كه صدام و نشنيد . البته خودمم صداي خودم و نشنيدم . دوباره سعي كردم نيم خيز شم . با صداي نسبتا بلند تر گفتم :
- كجا ميري ؟
هيراد سريع به سمت عقب برگشت و گفت :
- به هوش اومدي ؟
سرم و آروم تكون دادم . دوباره همون سرگيجه اومد سراغم ولي كمتر . هيراد ماشين و يه گوشه نگه داشت و كامل روش و برگردوند سمت من . يه نفس عميق كشيد و گفت :
- فكر كردم چيزيت شد . نگران شدم .
اخمام نا خود آگاه تو هم بود . دليلشم نميدونستم . گفتم :
- من خوبم .
نگاهي به خيابونا كردم . به نظر ميومد از خيابون دفتر خيلي دور شده باشيم . دوباره گفتم :
- ميشه من و برسونين دفتر ؟
- نه ! بايد يه دكتر ويزيتت كنه . دليلي نداره كه الكي غش كني .
داشت دوباره ماشين و به حركت در مياورد كه يهو گفتم :
- هيراد نميخواد خوبم …
بقيه ي حرفم و خوردم . دوباره برگشت سمتم . دختر سر به هوا مگه داري پسر خالت و صدا ميكني ؟! هيراد گفتنت چيه تو اين هاگير واگير ؟
سرم و انداختم پايين گفتم :
- من خوبم احتياجي به دكتر ندارم . آقاي كياني .
مخصوصا روي آقاي كياني تاكيد كردم اين بار . ولي چه فايده . لبخند هيراد و كه نميشد جمع كرد ! نگاه مهربوني بهم انداخت و گفت :
- مطمئني خوبي ؟
سرم و به سمت پايين تكون دادم . گفت :
- باشه . پس ميرسونمت دفتر .
ماشين و حركت داد . هنوزم داشتم خودم و به خاطر هيراد گفتن سرزنش ميكردم . باز خوب بود كه به روم نياور . اين هيرادي كه من ميشناختم تا با حرفاش يكي رو از پا در نمي آورد بيخيال نميشد !
romangram.com | @romangram_com