#همیشه_یکی_هست_پارت_264

نميدونستم چي بگم . خيلي عصبي بود . حتي فكرشم نميكردم كه اينجوري باشه . دهنم و باز كردم تا حرفي بزنم . گفت :

- همش به خاطر ديشب بود ؟

صداش و آورده بود پايين تر . چشماش و بست و دستاش و بين موهاش فرو كرد . تند تند نفس ميكشيد . چشماش و باز كرد آروم و پر از ناراحتي گفت :

- معذرت ميخوام .

انگار كلمات و به زور ادا ميكرد . دلم گرفت . چرا معذرت خواهي ميكرد ؟ دوباره گفت :

- تند رفتم ديشب . خودمم ميدونم . حق داري !

دلم ميخواست دوباره مثل ديشب بگه پشيمون نيست . يا دوباره با پررو بازي تو چشمام نگاه كنه . ولي الان ديگه چشماش خمار نبود . نگران بود . ناراحت بود . عصبي بود . ديگه از اون آرامش هميشگي خبري نبود . ميخواستم بازوهاش و بگيرم و تكونش بدم . بگم همون آدم ديشب باش . چرا پشيموني ؟ ولي هيچ صدايي از هنجره ام بيرون نيومد .

سرش پايين بود داشت با نوك كفشش به زمين ضربه ميزد . قيافش مثل بچه هايي شده بود كه كار بدي كردن و حالا پشيمونن . انقدر قيافش معصوم و بي گ*ن*ا*ه شده بود كه ميخواستم بهش بگم تو مقصر نيستي .

منتظر بودم سرش و بگيره بالا و دوباره نگاهم كنه . ولي اين كار و نكرد . يكم به خودم مسلط شدم بايد حرف دلم و بهش ميزدم . گفتم :

- چرا پشيموني ؟

سرش و يهو گرفت بالا و خيره نگاهم كرد انگار انتظار نداشت همچين چيزي بپرسم . نفسم و محكم دادم بيرون و سرم و انداختم پايين . دوباره گفتم :

- چرا الان پشيموني ؟ چرا ديشب پشيمون نبودي ؟

- خوب تورو ناراحت كردم . قصدم اين نبود .

سرم و گرفتم بالا تو چشماش خيره شدم و گفتم :

- يعني ديشب فكر ميكردي كه از كارت خوشم مياد ؟

اخماش و كشيد تو هم . گفت :

- من همچين چيزي نگفتم .

با جراتي كه نميدونستم تو اون لحظه از كجا سر و كلش پيدا شده گفتم :

- خيلي برات راحته كه شب يه كاري رو بكني و صبح بگي پشيموني ؟ انقدر احساسات ديگرون برات بي اهميته ؟

هنوزم اخم غليظي صورتش و گرفته بود . انگار از حرفام چندان راضي به نظر نمي اومد ! دستاش و ميديدم كه مشت كرده . ولي حرفي نميزد . به نفع من ! با زبونم لبام و تَر كردم و دوباره گفتم :

- تو فكر كردي هر كاري دوست داري ميتوني با من بكني ؟ منم هيچي نميگم ؟ من و ببين . يه دخترم . احساسات دارم . شايد هنوزم به نظرت من ظرافتاي يه دختر و نداشته باشم . ولي تو اين مدت احساساتم خيلي دخترونه شده . بهت اجازه نميدم باهام بازي كني .

دندونام و از حرص روي هم فشار ميدادم . تازه ميفهميدم كه چقدر ازش ناراحت شدم . تازه حس ميكردم كه احساس شَكي كه از ديشب گريبان گيرم شده بود از كجا آب ميخورد ! دوباره گفتم :

- اون حرفارو ديشب بهم زدي كه گولم بزني و هر غلطي دلت ميخواست بكني . از كجا بدونم حرفا و نگرانياي الانتم دروغ نباشه ؟

پوزخندي زدم و گفتم :


romangram.com | @romangram_com