#همیشه_یکی_هست_پارت_263

- بريم سمت اون مانتو فروشيا .

حسن مثل بره اي مطيع دنبالم راه ميفتاد وقتي ازش در مورد يه مانتو نظر ميپرسيدم حسابي ذوق ميكرد و من اين و توي صورت معصومش ميديدم .

دو دست مانتو براي خودم خريدم و دو تا هم شال . با اكبر به سمت يه رستوران راه افتاديم . ظهر شده بود و حسابي گرسنمون بود . انقدر اكبر حرف زد و من و خندوند كه كلا هيراد و يادم رفته بود . بعد از ناهار نوبت به خريد لباس و كفش رسيد . چند تا بلوز ساده و شلوارك براي توي خونه خريدم و يه جفتم كتوني . حدوداي ساعت 7 بود كه خريدم تموم شد . دلم ميخواست بيشتر توي خيابونا بچرخم . حالا كه اكبر كنارم بود ميفهميدم كه چقدر از دنياي قديمم فاصله گرفتم .

اكبر گفت :

- خوب من ديگه باس برم . الاناست كه ممد آقا برسه در مغازه و شهرام لاته رو ببينه !

- مگه اون و جاي خودت گذاشتي ؟

- آره ديگه علاف تر از اون تو محل سراغ داري ؟

- پس زود تر برو تا مغازه رو به باد نداده .

خنديد و گفت :

- بيشتر بيا اون وري .

لبخند بهش زدم .

- حتما .

خداحافظي كرديم و اون رفت . ميشد گفت روز خوبي رو باهاش داشتم . گوشيم و از توي كيفم در آوردم 10 تا تماس ناموفق از هيراد داشتم ولي ديگه خبري از اس ام اس نبود . دوباره گوشي و سر جاش گذاشتم . خدا خدا ميكردم كه رفته باشه و من نبينمش .

حدوداي ساعت 8 رسيدم دم ساختمون دفتر . از دور هيراد و ديدم كه جلوي در دفتر عصبي و بي قرار قدم ميزد . يهو دلم لرزيد . شلوار مشكي رنگ و پيرهن سفيد مردونه پوشيده بود . كه آستيناي پيرهنش و بالا زده بود . دستاشم توي جيباش فرو كرده بود . سرش پايين بود و به نظر ميومد يكمي ناراحته . چقدر دلم براش تنگ شده بود . قلبم از ناراحتيش فشرده شد . توي فاصله ي چند متري ازش وايساده بودم و نگاهش ميكردم . سرش و گرفت بالا . ميخواستم عقب گرد كنم و برم ولي خيلي دير شده بود . من و ديده بود . اخمي روي پيشونيش نشست با قدماي محكم و تند به سمتم اومد . يه لحظه ترسيدم . صداي فرياد مانندش و شنيدم : - تا اين موقع كجا بودي ؟ چرا جواب اون ماس ماسَكِت و نمي دادي ؟ هان ؟

سعي كردم اخمام و تو هم بكشم ولي چهره ي ناراحتش منصرفم كرد . گفتم :

- رفته بودم خريد .

نگاهي به كيسه هاي تو دستم انداخت و گفت :

- بدون اينكه خبر بدي ؟ امروز چرا نيومدي دفتر ؟ ميدوني چند بار بهت زنگ زدم ؟ ميدوني چند بار تا دم در اومدم و رفتم بالا ؟ اصلا ميدوني از صبح تا حالا چي كشيدم ؟

صداش بلند بود . فقط صداي هيراد بود كه سكوت كوچه رو ميشكست . فكر نميكردم اينجوري برخورد كنه . دوباره گفت :

- ميخواستي امتحانم كني ببيني چقدر برام مهمي ؟ خوب حالا ديدي ؟ از صبح دارم بال بال ميزنم . از هر كي كه بگي سراغت و گرفتم . حتي از اون ذكاوتِ …

حرفش و خورد . از شنيدن اسم ذكاوت نفسم گرفت . دوباره گفت :

- ميدوني چقدر برام سخت بود وقتي بهم گفت صبح تا يه جايي رسوندتت ؟

بلند تر داد زد :

- يعني اون ازت بيشتر از من خبر داره . ميخواي با اين كارات ديوونم كني ؟ آره ؟


romangram.com | @romangram_com