#همیشه_یکی_هست_پارت_262
- خيلي خوب . يه هفته فكر ميكنم .
- ممنون سرمه .
سر تكون دادم و ازش خداحافظي كردم . فكر نميكردم هيچ وقت ذكاوت ازم خواستگاري كنه ! فكرشم خنده دار بود . من كجا اون كجا !
توي پياده رو بي هدف راه ميرفتم . گوشيم زنگ خورد از توي كيفم درش آوردم و نگاهي به صفحه انداختم . شماره ي هيراد بود . دستم بين دكمه ي سبز و قرمز مونده بود . نميدونستم چيكار كنم . تلفن انقدر زنگ خورد تا بالاخره صداش قطع شد . نفس عميقي كشيدم و به راه رفتنم ادامه دادم . چيزي طول نكشيد كه دوباره گوشيم به صدا در اومد . دوباره نگاه هراسونم و به گوشي دوختم . دوباره شماره ي هيراد بود . بازم راضي نشدم دكمه ي سبز و بزنم . بي توجه به زنگش به راه افتادم .
دوباره زنگ قطع شد . منتظر بودم كه چند ثانيه بعد دوباره صداي زنگ گوشيم در بياد ولي اين بار صداي اس ام اس اومد :
- معلومه كجايي ؟ چرا جواب تلفن و نميدي ؟
هيچ جوابي بهش ندادم چند ثانيه بعد دوباره يه اس ام اس ديگه اومد ازش :
- بالاخره كه مياي دفتر .
پوفي كردم . نميدونستم بايد چيكار كنم يا كجا برم . زنگ زدم به اكبر . يكمي كه با هم حرف زديم بهش گفتم ميخوام برم خريد . باهاش يه جاهايي نزديك ميدون هفت تير قرار گذاشتم . خودمم به سمت ايستگاه اتوب*و*س رفتم . گوشيمم انداختم تو كيفم كه ديگه صداش و نشنوم . تا من رسيدم به ميدون هفت تير اكبرم چند دقيقه بعد از من رسيد با ذوق اومد طرفم و گفت : - دلم برات تنگ شده بود .
بهم لبخند زدم . توي اون لحظه مطمئن شدم كه فقط اكبر ميتونه من و از اين برزخ كوفتي نجات بده . با اون اخلاق شيرين و دوست داشتنيش . گفتم :
- درگير درسامم اكبر .
سرش و انداخت پايين و گفت :
- ميدونم .
بعد يهو سرش و آورد بالا و گفت :
- حسنم ميخواست بياد ولي طفلي باباش مريض شده ديگه مجبوره هميشه خودش وايسه در مغازه . يه روز بيا ببينش اونم دلش تنگ شده . البته صداش كه در نمياد .
سر تكون دادم و گفتم :
- باشه حتما ميام . از بقيه چه خبر ؟
شونه اش و بالا انداخت و گفت :
- خبري نيست . انگار از وقتي تو رفتي گروهمونم از هم پاشيد . من كه در مغازه ممد آقام . حسنم كه در مغازه باباشه . ديگه مثل سابق دور هم جمع نميشيم .
- حالا حال باباي حسن خيلي بده ؟
- والا تعريفي نداره . دكترا ميگن قلبشه . ما كه نفهميديم . حسن يه سري لغتاي قلمبه سلمبه گفت . حالا باس زمان داد تا خوب شه .
- ايشالله كه خوب ميشه .
دلم ميخواست به اكبر در مورد مهدي بگم . ولي مطمئن بودم كه خون مهدي رو ميريزن . نميخواستم دعوا بشه . واسه همين زبون به دهن گرفتم و گفتم :
romangram.com | @romangram_com