#همیشه_یکی_هست_پارت_261

- آقاي ذكاوت …

بين حرفم پريد و گفت :

- بيا با هم انقدر رسمي نباشيم . پارسا صدام كن .

دهنم باز مونده بود بدون مقدمه گفتم :

- من جوابم منفيه .

انگار فكر كرد دارم ناز ميكنم براش گفت :

- سرمه تو زندگي با من همه چي داري . خوشبختي . از همه مهم تر اينكه من و داري !

يا خدا اين ديگه چه مُدِلش بود ؟! سعي كردم جدي و قاطع باشم گفتم :

- ببينيد من و شما اختلافمون عين زمين تا آُسمونه ! مادر شما ميدونه من كجا زندگي ميكنم ؟

ذكاوت كلافه گفت :

- چه اهميتي داره كه بدونن يا نه ؟ ميتونيم بگيم خانوادت خارج از كشور هستن . يا اصلا ميتونيم بگيم كه تنها زندگي ميكني ولي نه توي يه انباري . متوجه كه هستي ؟ مهم منم كه همه چيز و در موردت ميدونم .

واقعا هيچي ازم نميدونست ! رو چه حسابي ميخواست خواستگاري كنه ؟! گفتم :

- يعني در واقع ميخواين به خانوادتون دروغ بگين ؟

- دروغ كه نه . يه جور مثل پنهان كردن حقيقت ميشه .

بهم برخورد . من هميني كه هستمم نميخوام كسي چيزي كه نيستم و نشون بده ! گفتم :

- آها . ممنون من ديگه پياده ميشم .

در ماشين و باز كردم دوباره گفت :

- كجا ميري سرمه ؟ جوابم چي شد ؟

- جوابم منفيه .

از ماشين پياده شد . دستاش و گذاشت رو سقف ماشين و گفت :

- يه هفته فكر كن حداقل باشه ؟

- من جوابم و دادم .

- به خاطر من !

واقعا خاطر اون عزيز بود برام ؟ كلافه براي اينكه ديگه اصرار نكنه گفتم :


romangram.com | @romangram_com