#همیشه_یکی_هست_پارت_260
- من و دو تا خيابون پايين تر پياده كنين .
- اگه مسيرتون جاي خاصي هست ميرسونمتون ؟
- نه ممنون همون حوالي كار دارم .
سري تكون داد و تا جايي كه ميشد سرعت ماشينش و كم كرد . انگار اصلا عجله نداشت . گفت :
- راستش ميخواستم باهاتون حرف بزنم .
تا حدودي خيالم از بابت هيراد راحت شده بود . آروم به پشتي صندلي تكيه زدم و گفتم :
- ميشنوم بفرماييد .
- خاطرتون هست چند روز پيش بهتون در مورد علاقم به يه دختر خانومي گفتم ؟
سرم و تكون دادم . گفت :
- خوب ميخوام در همون مود باهاتون حرف بزنم .
حالا هي به اين يارو بگو من هيچي بارم نيست از اين فازاي احساسي دخترونه مگه گوشش بدهكاره ؟! گفتم :
- آقاي ذكاوت من كه گفتم سر رشته اي در اين مورد ندارم .
- نه نه اشتباه برداشت نكنين . عرض ميكنم .
- بفرماييد .
حوصلم سر رفته بود . دلم ميخواست از ماشينش پياده شم . حالا مقصد بعديم كجا بود ؟ پوفي كردم و منتظر موندم موتور ذكاوت دوباره روشن شه ! يكمي من من كرد و گفت :
- حقيقتش من از شما خيلي خوشم اومده . منظور من از اون دختر خانوم خود شما بودين .
يهو سرم و به سمتش برگردوندم . خدايا اين روزا همه ي بنده هات زده به سرشون ؟ آخه تورو ديگه كجاي دلم بذارم ؟ دوباره گفت :
- چند وقتي هست كه از شما خوشم اومده . رفتاراتون و زير نظر داشتم خيلي خانوم نجيبي هستين و من دوستون دارم . راستش در موردتون با مادرم حرف زدم . ايشون گفتن خودم باهاتون صحبت كنم تا بعدش خودشون با شما مفصل تر حرف بزنن . كارم كه معلومه چيه . وضع ماليمم خدارو شكر بد نيست . با كمك پدر اين دفتر و زدم و ميشه گفت كه الان حسابي پا گرفته . يه خونه دارم نزديك خونه ي پدريم . ديگه اينكه من مطمئنم ميتونم خوشبختتون كنم . نظرتون چيه ؟
مات موندم . يه جوري مطمئن حرف ميزد انگار حتم داشت كه من كشته مردشم ! گفتم :
- راستش من شوكه شدم .
- بهتون حق ميدم . هر دختري جاي شما بود شوكه ميشد !
ماشين و يه گوشه نگه داشت و به سمتم برگشت گفت :
- ميتونيم خيلي زود عقد و عروسي رو راه بندازيم . اينجوري هم سريع تر ميتونيم بريم سر خونه زندگيمون و از طرفي هم ديگه مجبور نيستين توي انباري زندگي كنين .
نه مثل اينكه راستي راستي فكر ميكرد من قبول ميكنم . گفتم :
romangram.com | @romangram_com