#همیشه_یکی_هست_پارت_259
- بله با اجازه . خداحافظ .
ديگه نتونست هيچ سوالي بپرسه چون با عجله از ساختمون زدم بيرون . تازه به خودم اومدم . من واسه چي اومدم بيرون ؟ يعني راست راستي داشتم فرار ميكردم ؟ ” اصلا به جهنم بذار بگه سرمه ترسيد ! بهتر از اينه كه زل بزنم تو چشماش . ” كاش دوباره تبديل ميشد به يه هيراد برج زهر مار . نه اين هيرادي كه اصلا نميشناسمش و هر روزم با يه حركتش غافلگيرم ميكنه ! قدر اون هيراد و ندونستم !
با قدماي سريع داشتم خيابون دفتر و ميرفتم بالا . حالا مگه تموم ميشد . هر لحظه ممكن بود هيراد برسه دفتر . قدمام و تند تر كردم . هنوز چند قدمي از دفتر دور نشده بودم كه صداي ذكاوت من و به خودم آورد :
- سرمه خانوم جايي ميرين ؟
نگاهم و برگردوندم . كنار خيابون پارك كرده بود و از ماشين پياده شده بود . نگاهش كردم گفتم :
- سلام آقاي ذكاوت .
لبخند زد گفت :
- واي ببخشيد يادم رفت سلام كنم . سلام . جايي ميرين ؟
دستپاچه گفتم :
- بله با اجازتون . جايي كار دارم . خداحافظ .
داشتم ميرفتم كه دوباره صداش متوقفم كرد :
- اتفاقا كارتون داشتم . اگه مزاحم نيستم تا يه مسيري برسونمتون كه هم حرفام و بهتون بزنم هم اينكه شما زودتر به مقصدتون برسين ؟
انگار امروز صبح ذكاوت برام عين فرشته ي نجات شده بود . اگه ميخواستم كل اين مسير و پياده برم احتمالش زياد بود كه هيراد ببينتم ولي اينجوري من و نميديد همونجوري كه به سمت ماشينش ميرفتم گفتم :
- مزاحم كه نيستم ؟
- اين چه حرفيه خانوم . مراحمين .
جفتمون سوار ماشينش شديم و ذكاوت به راه افتاد . نفس عميقي كشيدم . فقط دلم ميخواست از اون محيط دور بشم . دوست نداشتم امروز هيراد و ببينم . خجالت ميكشيدم ازش ! اصلا شايد اونم خجالت بكشه و امروز و نياد سر كار . شايد پشيمون شده باشه از كار ديشبش . ولي نه اون هيرادي كه من ديشب ديدم عمرا احساس پشيموني نميكنه !
لبخندي كه روي لب ذكاوت نشسته بود عصبيم ميكرد . اگه نميخواستم از اونجا دور بشم محال بود به اين راحتي سوار ماشينش بشم . چطور خيلي راحت سوار ماشين هيراد ميشدم ؟! زير لب به صداي توي سرم گفتم :
- خفه شو .
ذكاوت به سمتم برگشت و گفت :
- چيزي گفتين ؟
لبخند مصنوعي بهش زدم و گفتم :
- نخير .
روش و ازم گرفت و دوباره به رو به رو چشم دوخت . ميخواستم سرم و بگردونم سمت پنجره كه نگاهم به اون دست خيابون افتاد هيراد و ديدم كه داشت به سمت دفتر ميرفت . سوار ماشين خوشگلش بود . عين برق از كنارمون رد شد . صورتش معمولي بود . حداقل معلوم شد كه يكيمون اصلا خجالتي نيست ! با صداي ذكاوت از فكر و خيالاي خودم اومدم بيرون : - خوب از كدوم سمت برم ؟
از كدوم سمت بايد بره ؟ اصلا من كجا ميخواستم برم ؟ فكر كن سرمه زشته هيچي نگي ! گفتم :
romangram.com | @romangram_com