#همیشه_یکی_هست_پارت_258

- دارم ميرم .

بعد با شيطنت گفت :

- به من خيلي خوش گذشت .

اين و گفت و سريع رفت بيرون . لگدي به در زدم كه بسته شد كنار ديوار سُر خوردم . دستم و روي لبام كشيدم ” من چيكار كردم ؟ داشتم باور ميكردم كه براش مهمم ! حداقل كاش اون حرفارو بهم نميزد ! “

اشك روي گونم نشست . احساس آدمي رو داشتم كه به احساسش توهين شده . يعني گولم زد ؟ داشتم ديوونه ميشدم .

ب*و*سش شيرين بود . نميتونستم منكر لذتش بشم . ولي كاش اولين ب*و*سم با كسي بود كه دوستم داشت . كاش هيراد دوستم داشت ! كاش باهام انقدر بد رفتار نميكرد !

فكراي مختلف داشت ديوونم ميكرد از يه طرفم نميدونستم بايد چجوري با هيراد برخورد كنم ! فكر ميكردم شايد بهتر باشه كه ديگه نرم دفتر . ولي از يه طرفم وقتي به خرج ماهيانم فكر ميكردم ميديدم كار عاقلانه اي نيست . از طرف ديگه هم روي اينكه تو چشماش نگاه كنم و نداشتم . حالا هر چقدرم بگم كه اون مقصره ولي خودمم كه ميدونستم احساسم به حركت ديشبش چيه !

اون اين كار و از روي ه*و*س انجام داد من از روي چي همراهيش كردم ؟

سعي كردم منطقي بهش فكر كنم . منم لذت بردم پس نميشد گفت فقط اون مقصره ! يعني خودمم مقصر بودم ؟! معلومه كه مقصر بودم . همين كه از كارش بدم نيومد يعني مقصرم . واي خدا دارم ديوونه ميشم . با كسي هم نميتونستم در موردش حرف بزنم . كاش ميشد به سها بگم .

با فكر اينكه سها از اين جريانات با خبر شه ترسيدم . نه به هيچ كس نميگم . خيلي كار خوبي كردم حالا برم به همه بگم ؟

سرم و تو دستم گرفتم و چند قدمي راه رفتم . ” فكر كن سرمه . فكر كن ! ” نگاهي به ساعت گوشيم انداختم . چيزي تا 9 نمونده بود . حاضر و آماده داشتم وسط اتاق راه ميرفتم . دودل بودم كه برم بالا يا نه . شايد بايد ميرفتم و يكمي هم واسه هيراد قيافه ميگرفتم . ولي نه خيلي پررويي ميشه !

دوباره چند قدم راه رفتم . نبايد از جلوي چشم هيراد فرار كنم . اونوقت فكر نميكنه كه ترسو ام ؟؟

يهو ياد سهم كيك عمو رحيم افتادم . از توي يخچال درش آوردم با خودم فكر كردم ” حالا برم اين و به عمو بدم تا ببينم بعدش چي ميشه ! “

كيفم و برداشتم و از در رفتم بيرون . جلوي اتاقك كوچيك عمو رحيم وايسادم و چند ضربه به در زدم در و باز كرد گفتم :

- صبح بخير عمو . براتون كيك تولد آوردم .

لبخندي به روم زد و گفت :

- مرسي عمو زحمت كشيدي . ديروز تولدت بود ؟

- بله عمو .

- تولدت مبارك .





- ممنون . با اجازتون عمو .

- ميري بيرون ؟

بدون اينكه برگردم عقب و بهش نگاه كنم گفتم :


romangram.com | @romangram_com