#همیشه_یکی_هست_پارت_257

يه قدم رفت عقب ولي هنوزم چشماش حالت عجيبي داشت . آب دهنم و قورت دادم و سعي كردم مسلط رفتار كنم . ولي چيزي به جز يه سري كلمات مقطع نتونستم بگم :

- تو … تو … تو … به چه جراتي … اين كار و كردي ؟!

- خيلي وقت پيش بايد اين كار و ميكردم .

از جوابش دهنم باز موند . سرش و نزديك صورتم آورد و نگاهي روي لبام انداخت گفت :

- حتي هنوزم ازشون سير نشدم .

نميتونستم حرفي بزنم . حس كردم دوباره داره سرش به صورتم نزديك تر ميشه . خودمم دلم ميخواست دوباره طعمش و بچشم . سر منم داشت بهش نزديك ميشد . نگاهم روي لباي خوش فُرمِش مونده بود . يهو به خودم اومدم . ” داري چيكار ميكني سرمه ؟ به خودت بيا ! “

همين حرف كافي بود تا دوباره نگاهم به چشماي خمارش بيفته و محكم دستم و بكوبم تو سينش . يه قدم رفت عقب . گفتم :

- پس اون حرفا رو زدي به خاطر اين ؟ برات متاسفم . من چقدر احمقم .

دستام و گرفت و تقريبا من و كشيد توي ب*غ*لش . پيشونيش و چسبوند به پيشونيم و گفت :

- از بي اعتمادي و تهمت بدم مياد خانوم كوچولو . هر چي گفتم حقيقت بود .

تقلايي كردم و گفتم :

- وِلَم كن . همين الان برو بيرون . نميخوام ببينمت .

بدون اينكه وِلَم كنه گفت :

- اعتراف كن كه توام خوشت اومد .

- صد سال سياه . ميگم وِلَم كن .

- اگه خوشت نيومد پس چرا لبام و ول نميكردي ؟

جوابي بهش ندادم . با صداي فرياد مانندي گفتم :

- ميگم ولم كن .

دستام و آروم ول كرد و نيشخندي زد . گفتم :

- برو بيرون .

دستاش و به حالت تسليم بالا گرفت و خنديد . دوباره اون چال لعنتيش معلوم شد ! گفت :

- باشه ميرم . ولي با خودت صادق باش .

صدام و بلند كردم و گفتم :

- از جلوي چشمام دور شو .


romangram.com | @romangram_com