#همیشه_یکی_هست_پارت_253

- حالت خوب نيست ؟ ميخواي بريم دكتر ؟

دقيقا رو به روم وايساده بود . با اون يقه ي پاره شده ي كوفتيش ! كلافه سرم و برگردوندم و گفتم :

- دكتر نميخواد خوبم !

دوباره جلوم وايساد و گفت :

- حداقل بشين استراحت كن من ميريزم .

اين تا من و دق نده ول نميكنه . گفتم :

- خوبم شما بشينين .

بالاخره رضايت داد و نشست .

نفسم و پر صدا بيرون دادم . عين پير زنا خميده راه ميرفتم . دو تا چايي ريختم و دو تا هم پيش دستي با چنگال و چاقو برداشتم و برگشتم كنار هيراد . اونم با چاقو كيك و برش زد و توي پيش دستي ها گذاشت . يكمي هم كنار گذاشت تا براي عمو رحيم ببريم . توي سكوت مطلق كيك و چاييمون و خورديم . حتي جرات نميكردم زير چشمي نگاهي بهش بندازم . هر بار نگاهم بهش مي افتاد احساس ميكردم قلبم ميريزه پايين !

سكوتش بدجور معذبم كرده بود . بالاخره خودم تصميم گرفتم سكوت و بشكنم . گفتم :

- نگفتين چرا برگشتين ؟

نگاهش روم موند . انگار دنبال يه بهانه ميگشت . يهو گفت :

- كيك آب ميشد . مجبور بودم برگردم .

ابروم و انداختم بالا و گفتم :

- مگه كي كيك و خريدين ؟

دوباره يكم مِن مِن كرد و گفت :

- حالا اينا چه اهميتي داره ؟

سرم و انداختم پايين و صادقانه گفتم :

- ببخشيد من نبايد روتون چاقو ميكشيدم .

يه لنگه ابروش و انداخت بالا و گفت :

- نيازي به عذر خواهي نيست منم خيلي تند رفتم . رفتارمم زياد جالب نبود . ببخشيد .

يهو مثل بچه هايي كه بهانه اي پيدا كردن براي كارشون گفت :

- آها واسه همين برگشتم كه كارم و جبران كنم . يه جورايي خريدتم خراب كردم .

- مهم نيست . فردا خودم ميرم .


romangram.com | @romangram_com