#همیشه_یکی_هست_پارت_252

- كلاغه خبرارو ميرسونه .

منظورش و نفهميدم ولي كنجكاويم نكردم . همين كه يادش بود برام خيلي بود . خودم ميدونستم كه الان چشمام داره برق ميزنه . رو به روم روي زمين نشست كيك و از توي جعبش در آورد و شمع هاي كوچيكي رو هم از توي كيسه ي كوچيكي كه تو دستش بود در آورد و روي كيك گذاشت . شمعها عدد 21 و نشون ميدادن . اولين تولدم بود كه كيك و شمع داشتم . اشك توي چشمام حلقه زد . چقدر حس خوبي بود كه يكي كنارت باشه و بهت تبريك بگه . برات كيك بخره . شمع روش بذاره و همه جوره توي اين روز حمايتت كنه . احساساتم حسابي جريحه دار شده بود . با ذوق و صدايي كه از گريه لرزون شده بود گفتم : - من تا حالا توي روز تولدم كيك نداشتم .

نگاه خيرم هنوزم روي كيك بود . صداي هيراد و شنيدم :

- خوب امسال داري . نميخواي يه آرزو كني و شمعهارو فوت كني ؟

با ذوق چشماي خيسم و به هيراد دوختم و گفتم :

- آرزو ؟

با يه لبخند مهربون سرش و تكون داد . دوباره نگاهم و به كيك دوختم . چشمام و بستم . دلم ميخواست هميشه توي روز تولدم يكي كنارم باشه . يكي كه دوستش داشته باشم و بهم حس خوبي بده ! مغزم دوباره به كار افتاد ! ” هيراد و مگه دوست داري ؟ ” افكارم و پس زدم و مجال فكر كردن بهشون و ندادم . چشمام و باز كردم و شمعهارو فوت كردم . هيراد دست زد و گفت : - تولدت مبارك .



نگاهم و توي چشماش دوختم پر از مهربوني بود . انگار يه آدم ديگه كنارم نشسته بود . توي اون لحظه خبري از غرور و جَنگ و سِتيز نبود . من بودم و هيراد با يه دنيا مهربوني . انگار زمان وايساده بود . هيچ كدوممون حتي پِلكَم نميزديم . از ذهنم گذشت كه چقدر اين هيراد و دوست دارم . ايني كه همين الان توي اين اتاقه . كسي كه حاضر بودم قسم بخورم كه توي اون لحظه مهربون ترين و با احساس ترين آدم روي زمين بود . نگاهم روي لباش موند با صداي گرفته گفتم : - لبتون خونيه .

هيراد به خودش اومد دستي به لبش كشيد و گفت :

- آخ اصلا يادم رفته بود .

از جاش بلند شد و گفت :

- كجا بايد صورتم و بشورم ؟

با خجالت گفتم :

- يا از دستشويي عمو رحيم استفاده كنين يا برين بالا تو دفتر .

با تعجب گفت :

- خودتم هميشه همين كار و ميكني ؟

فقط آروم سرم و تكون دادم . دوباره برگشتم به واقعيت زندگي سگي خودم ! هيراد براي اينكه جو و عوض كنه گفت :

- خوب پس من تا ميرم يه آب به سر و صورتم بزنم توام يه چايي بذار با كيك بخوريم .

لبخندي به روم زد و رفت . به سختي از جام بلند شدم . هنوزم پشتم درد ميكرد . ولي نه ديگه مثل اولش . گاز پيك نيكي كوچيكم و روشن كردم و كتري رو روش گذاشتم . مانتوم حسابي خاكي شده بود . قبل از اينكه هيراد برگرده مانتوم و در آوردم . دو دل بودم كه چي بپوشم . لباس درست و حسابي كه نداشتم . پس بيخيال تعويض لباس بايد ميشدم . مانتوم و تكوندم و دوباره پوشيدمش . خريدم كه نشده بود برم . فردا حتما بايد ميرفتم و يه چيزايي ميخريدم . دوباره با همون لباسا نشستم كنار كيك . نگاهي بهش كردم . يه كيك شكلاتي كوچيك و گرد بود . خيلي ساده بود ولي همينم برام حكم يه چيز قيمتي رو داشت .

توي همين فكرا بودم كه تقه اي به در خورد و هيراد وارد شد . صورتش و شسته بود و ديگه اثري از خون روي صورتش نبود . فقط گوشه ي لبش شكاف كوچيكي خورده بود . كه اونم زياد معلوم نبود . با لبخند اومد نشست . نگاهم به لباسش افتاد . هنوزم بدنش معلوم بود و يقه ي لباس كه پاره شده بود شُل روي تنش افتاده بود . هر كاري ميكردم نگاهم از روي لباسش سُر نميخورد پايين . با صداي اِهِم گفتن هيراد به خودم اومدم و سرم و گرفتم بالا . با تعجب نگاهي بهم كرد و گفت : - چايي حاضره ؟

با گيجي گفتم :

- آره … آره .

از جام بلند شدم . خدايا من چه مرگم شده ؟ به سختي كمرم و صاف نگه ميداشتم . درد عجيبي توي تنم ميپيچيد . هيراد با ديدن كمر خم شدم . از جاش بلند شد و اومد سمتم گفت :


romangram.com | @romangram_com