#همیشه_یکی_هست_پارت_251

فقط نگاهش كردم و ابروهام و عين بچه ها بالا انداختم .

خندش گرفته بود ولي به روي خودش نياورد گفت :

- خيلي خوب . حرف نزن . به زور ميبرمت دكتر .

تا اومد سمتم سريع گفتم :

- حالم خوبه دكتر نميخواد .

- پس حرف زدن يادت نرفته ؟ خوب حالا تعريف كن .

- چي بگم ؟

- اين يارو چيكارته ؟

با خشم گفتم :

- هيچ كاره .

- ولي اينجوري به نظر نميومد .

- من خستم . ميخوام بخوابم .

پوفي كرد و گفت :

- نميپرسي با اينكه روم چاقو كشيدي چرا برگشتم ؟

كنجكاو بودم ولي نميخواستم بفهمه كه برام مهمه گفتم :

- نه نميخوام .

- چند دقيقه صبر كن الان برميگردم .

از در انباري رفت بيرون . دلم ميخواست پاشم در و قفل كنم كه ديگه نتونه بياد تو ولي ته قلبم دلم ميخواست بياد تو ! خودم و زدم به مريضي تا صداي تو سرم مجبورم نكنه در و قفل كنم .

5 دقيقه بعد هيراد برگشت تو اتاق جعبه كيكي دستش بود و كتشم انداخته بود روي يكي از دستاش با تعجب گفتم :

- اينا چيه ؟

لبخند محوي تحويلم داد و گفت :

- مگه امروز تولدت نيست ؟

از تعجب شاخام داشت در ميومد . گفتم :

- شما از كجا فهميدين ؟


romangram.com | @romangram_com