#همیشه_یکی_هست_پارت_250
چشمام و باز كردم و سرم و تكون دادم . حس بلند شدن نداشتم . هيراد به سمتم اومد . تازه چشمم به صورتش خورد . لبش پاره شده بود و خون ميزد بيرون . يقه ي لباسشم پاره شده بود . نگاهم روي تنش افتاد . عجب هيكلي ! چشمام و دوباره بستم كه فكراي مختلف توي سرم نياد صداش اومد : - ميخواي بري دكتر ؟
مهدي گفت :
- پاشو از كنارش بيا اين ور . به تو چه آخه .
هيراد با صداي بلند گفت :
- ببند دهنت و تو اينجوريش كردي .
مهدي كه ميدونست مقصره لال شد ! دستم و به زمين گرفتم . چشمام و باز كردم و سعي كردم بلند شم . نگاهي به مهدي كردم . يكم پشيمون بود ولي هنوزم توي چشماش شَر و ميشد ديد ! يه خراشم بر نداشته بود ! عمو كه ديد بهترم به سمت مهدي رفت و گفت : - برو . دعوا رو بخوابون .
- من هنوز با بلبل كار دارم .
هيراد عصباني بلند شد و گفت :
- با زبون خوش ميري يا نه ؟
مهدي نيم نگاهي به وضع داغون من كرد . دندوناش و رو هم فشار داد و گفت :
- بلبل يادت باشه . من كه وِلِت نميكنم تورو . تا من زندم تو مال مني . نه امثال اين جوجه فُكُلي كه دنبالشي !
هيراد ميخواست دوباره سمتش حمله كنه كه مهدي سريع پريد رو موتورش و رفت . از حرفي كه زد يخ كردم . حالا هيراد پيش خودش فكر بد نكنه . آخه من كي دنبال اين بودم ! اين مهديم انگار اگه حرف نميزد بهش ميگفتن لاله ! بابا حرف زدن بلد نيستي حرف نزدن كه بلدي !
با هر زحمتي بود از جام بلند شدم عمو با ديدنم به سمتم اومد و گفت :
- ميخواي كمكت كنم عمو ؟
قبل از اينكه جوابي بدم هيراد سمتم اومد و زير بازوم و گرفت . گفت :
- من ميبرمش تو اتاقش عمو شما بفرماييد .
صبر كردم عمو بره وقتي رفت بازوم و با حرص از دستش كشيدم و گفتم :
- واسه چي برگشتي اينجا ؟
- الان خوب نيستي وقت اين حرفا نيست .
هر چي ميخواستم لجبازي كنم نذاشت . به زور دستم و گرفت و به سمت انباري برد . خودش كليدم و از توي كيفم در آورد در و باز كرد . با هم رفتيم داخل . نگاهش دور تا دور اتاق چرخيد . يه گوشه من و نشوند . دستاش و به كمرش زد و خيره به من گفت : - نميخواي بري دكتر ؟
جوابي بهش ندادم . گفت :
- اين يارو چه نسبتي باهات داره ؟
بازم سكوت كردم . انگار من ازش در مورد زندگيش ميپرسيدم ! آها راستي قرار بود تو زندگيش سرك بكشما ! يادم باشه سها برگشت ازش آمار بگيرم . دوباره صداش من و از فكر در آوردم :
- حرف نميزني نه ؟
romangram.com | @romangram_com