#همیشه_یکی_هست_پارت_249
مهدي وقيحانه خيره شد تو صورت هيراد و گفت :
- با تو بودم جوجه .
هيراد عصباني دستش و به سمت يقه ي لباس مهدي برد . مهدي در مقابلش مثل جوجه ميموند ولي خوب ميدونستم كه هر كاري هم از دستش بر مياد ! رفتم بينشون و سعي كردم دستاي هيراد و از دور يقه ي مهدي جدا كنم مهدي كه حسابي شاكي بود اونم دست انداخت دور يقه ي هيراد و گفت : - تو هنوز ما رو نشناختي انگار .
- يه بار ديگه اينجا ببينمت يا بفهمم دور و ور سرمه چرخيدي هر چي ديدي از چشم خودت ديدي .
مهدي صداش و بالا برد و گفت :
- تورو سَنَنَه ؟ برو بذار باد بياد . هر وقت عشقم بكشه ميام اينجا ميخوام ببينم فضولم كيه !
- براي من لات بازي در نيار . اگه عاقل باشي به حرفم گوش ميدي .
مهدي كلش و كوبوند تو صورت هيراد و نذاشت ديگه چيزي بگه . هيراد سرش گيج رفت و عقب عقب رفت . مهدي دوباره بهش حمله كرد و يقش و گرفت . رفتم سمت مهدي و گفتم :
- چته مثل خروس جنگي شدي ؟
- گمشو كنار تا من حال اين بچه قرتي رو جا بيارم .
هيراد ولو شده بود كف زمين . مهدي نشست رو شكمش و مشت محكمي تو صورتش زد . طاقت اينكه وايسم يه گوشه كتك خوردنش و ببينم نداشتم . سريع پريدم رو كول مهدي يه دستم و دور گردنش حلقه كردم و محكم فشار دادم با دست ديگمم چند تا مشت توي سرش زدم . سعي كرد دستم و از دور گردنش آزاد كنه ولي عين كنه بهش چسبيده بودم . همين حسي كه نبايد ميذاشتم هيراد كتك بخوره انرژي مضاعف بهم ميداد . مهدي هي تقلا كرد ولي من هي فشار دستم و بيشتر ميكردم . بي هوا از روي هيراد قلت زد و با پشت خودش و كوبوند رو آسفالتا . يه لحظه حس كردم تمام دنده هام خورد شد . دستم يكم شُل تر شد از دور گردنش و تونست خودش و آزاد كنه به زور ميتونستم نفس بكشم . نگاهي به اطراف كردم . توي خيابون به اون بزرگي پرنده پر نميزد . نگاهم به سمت هيراد چرخيد صورتش خوني شده بود . چند تا پلك زد و چشماش نيمه باز شد . نگاهم به مهدي افتاد كه افتان و خيزان داشت به سمت هيراد ميرفت . دوباره به خودم اومدم يه خيز برداشتم و پاچه ي شلوارش و گرفتم محكم كشيدمش سمت خودم . زياد اثري نداشت هر چي باشه اون زورش بيشتر بود ولي منم كم نياوردم . محكم تر ميكشيدمش . هيراد سعي كرد بلند شه ولي انگار هنوزم يكم گيج ميزد . ياد چاقو ضامن دارم افتادم دستم و تو جيبم بردم چاقو رو كشيدم بيرون مهدي با پاي آزادش لگد محكمي به دستم زد و باعث شد پاچه ي شلوارش و ول كنم . سريع به سمت هيراد رفت و گفت : - هنوز كارم باهات تموم نشده شازده .
هيراد كه يكم به خودش اومده بود . زودتر از مهدي مشتي تو صورتش زد كه باعث شد عصبي تر از قبل بشه . داشتم بلند ميشدم چاقو رو به مهدي بزنم كه در ساختمون باز شد و عمو رحيم هراسون اومد بيرون گفت :
- چي شده ؟
سريع به سمت هيراد و مهدي رفت از هم جداشون كرد و گفت :
- نگاه چه به زور خودتون آوردين . چي شده آخه ؟
مهدي كه هنوزم سعي داشت به هيراد حمله كنه گفت :
- هيچي دخالت بيجا كرده حالا بايد تاوان بده .
هيراد عصباني گفت :
- گورت و گم كن وگرنه …
مهدي پوزخندي زد و گفت :
- وگرنه چي ؟ دوباره يه كله ازم ميخوري ؟
هيراد با اين حرف تقريبا به سمت مهدي پريد ولي عمو رحيم به موقع جلوي برخوردشون و گرفت . من هنوزم روي زمين افتاده بودم و با ديدن عمو رحيم چاقو ضامن دار و دوباره توي جيبم گذاشتم . چشمام و بسته بودم و سعي ميكردم نفس عميق بكشم ولي حس ميكردم ريه هام ميسوزه . عمو رحيم گفت : - نگاه دختر طفل معصوم و به چه روزي در آوردين . آخه به شماهام ميگن مرد ؟
با اين حرف اون دو تارو ول كرد و به سمتم اومد گفت :
- حالت خوبه عمو ؟
romangram.com | @romangram_com