#همیشه_یکی_هست_پارت_248
بدون اينكه سرم و برگردوندم چند لحظه با مكث پلكام و روي هم گذاشتم و تو دلم گفتم ” اين اينجا چيكار ميكنه ؟ ” صداي مهدي باعث شد وحشت زده چشمام و باز كنم :
- به جناب وكيل . مشتاق ديدار . خوبين كه ؟ آقا ما يه روز ميخواستيم بيايم دست ب*و*سي . واس خاطر اينكه به بلبلمون كار دادين .
هنوزم پشتم به هيراد بود صداش و شنيدم :
- شما ؟
نگاهم و با ترس به مهدي دوختم . خدا كنه حرفي نزنه كه بعدا برام گرون تموم شه ! گفت :
- اي بابا انقدر بدم مياد يه جا برم و كسي نشناستم .
رو به من گفت :
- به اين جوجه فُكُليت نگفتي من كيَم ؟
دندونام رو هم كليد شده بود . با حرص گفتم :
- همين الان برو .
نيشخندي زد و گفت :
- كجا برم آخه ؟ تازه آقا وكيله رو ديدم .
بايد قبل از اينكه مهدي چرت و پرتي بگه هيراد و دَك ميكردم . برگشتم سمتش . با اخم پشت من با فاصله ي كمي وايساده بود . نگاهش كردم و گفتم :
- مهدي يكي از دوستاي قديممه شما بفرماييد .
هيراد انگار به پاهاش چسب زده بودم و سر جاش وايسونده بودنش . حركتي نكرد . حتي نگاه عصبانيشم از مهدي نگرفت . رو به مهدي گفت :
- همين الان با زبون خوش تشريف ببرين . نذارين كار به دعوا بكشه .
مهدي پوزخند زد و گفت :
- با اين لباس پلو خوريات ميخواي دعوا راه بندازي ؟ بشين سر جات بچه .
هيراد قدمي به جلو برداشت ترسيده بودم . يه جورايي مطمئن بودم مهدي هيراد و تيكه پارش ميكنه ! رو به هيراد گفتم :
- آقاي كياني شما بفرماييد من خودم حلش ميكنم .
ولي دوباره من و ناديده گرفت از كنار من رد شد و توي يه قدميه مهدي وايساد . با صدايي كه به زور كنترل ميكرد كه بالا نره گفت :
- تو با كي بودي ؟
romangram.com | @romangram_com