#همیشه_یکی_هست_پارت_247

- چيه ؟ نباس ميومدم اينجا ؟ آبروت ميره ؟ اومدم شريك قديمم و ببينم .

اخمام تو هم رفت و مسلط تر شدم دستم و تو جيبم بردم چاقوي ضامن دار و با انگشتام لمس كردم خيالم راحت شد گفتم :

- لودگي بسه . خودتم ميدوني اينجا اومدنت دليلي نداره .

از موتورش پياده شد جَكِش و زد و گفت :

- گفته بودم كه دست از سرت بر نميدارم .

- خودتم ميدوني كه اگه دست بر نداري بد ميبيني !

اومد نزديك تر سينه به سينه ي هم وايساده بوديم . يه لحظه از اين همه نزديكيش ترسيدم . يه قدم رفتم عقب پوزخند زد و گفت :

- مثلا بايد از كي بد ببينم ؟ يه دختر ؟! اگه بلبل اين و بهم ميگفت شايد يه تكوني بهم ميداد ولي تو … نُچ اين كاره نيستي .

- من همونم فرقي نكردم .

- چرا فرق كردي . خودت خبر نداري . اون بلبل حرفاش حرف بود . قولاش مردونه بود . آدم بود . وقتي تهديد ميكرد آدم ميدونست خودش و به آب و آتيش ميزنه كه دكور طرف و بياره پايين . شَر بود . نترس بود . بازم بگم ؟

- چيه ميخواي يادم بندازي كه كي بودم ؟

- نه ميخوام يادت بندازم كه چقدر بهتر از الانت بودي .

- هه ! اون بلبل بدبخت بود . جيب بر بود . بي احساس و يخ بود . وانمود ميكرد به چيزي كه هيچ وقت نبود !

يه لحظه از اون حالت ترسناكش اومد بيرون و گفت :

- آخه اينجا چي داره . اين لباسا چيكارت كرده كه انقدر عوض شدي ؟ ببين واسه بار آخر بهت فرصت ميدم يه آره بگو و خلاص .

پوزخندي بهش زدم و گفتم :

- بسه مهدي . توام برو خودت و بساز . خسته نشدي از اين جيب بري ؟

دوباره آمپرش رفت بالا . گفت :

- دِ بگو آره لعنتي .

عصباني گفتم :

- يه بار ديگه هم بهت گفته بودم كه خوشم نمياد دوباره همچين چيزايي ازت بشنوم . گفتم يا نگفتم ؟

- منم بهت گفتم كه بد ميبيني . يادته ؟

صداي هيراد و از پشت سرم شنيدم :

- چه خبر شده ؟


romangram.com | @romangram_com