#همیشه_یکی_هست_پارت_246
چاقو رو سُر دادم تو جيب مانتوم و گفتم :
- خواهش كن .
- من ؟ عمرا .
- چيه واست اُفت داره ازم خواهش كني ؟ نكنه در سطحت نيستم آقا وكيل ؟
- چرند نگو سرمه . دنبالم بيا .
- خواهش كن .
جفتمون اخم كرده بوديم و با عصبانيت تو چشماي هم زل زده بوديم گفت :
- عمرا .
پوزخندي زدم و گفتم :
- پس خداحافظ .
پشتم و بهش كردم و راه افتادم . انتظار داشتم كه متوقفم كنه ولي فقط با صداي فرياد مانندي گفت :
- به نفع خودت بود . اصلا لياقت حرفايي رو كه ميخواستم بهت بزنم و نداري .
ديگه صدايي نيومد منم دور تر شده بودم . نيم نگاهي به عقب انداختم خيابون خلوت بود نسبتا و خبري هم از هيراد نبود . به همين راحتي من و گذاشت و رفت . آخه دختر تيزي كشيدنت ديگه چي بود ؟! وقتي بازوم و ميگرفت و متوقفم ميكرد حس خوبي بهم ميداد از اين حس حالم به هم ميخورد . چرا هيراد ؟! چرا وقتي اون كنارمه حس خوبي دارم ؟ اه وقتي خودشم نيست فكر و خيالش هست !
دوباره از كار عجولانه اي كه انجام داده بودم پشيمون شدم . دلم ميخواست زمان برگرده عقب و قبل از دعوا بهش بگم خوب كارت و بگو بعد حسابي با اون تيزي خوش دست حسن خط خطيش ميكردم ! پسره ي پرروي از خود راضي ! فكر كرده با پولش ميتونه من و بخره ! كور خوندي !
ولي همش فكرم پيش حرفي بود كه ميخواست بزنه . اين چي بود كه به نفع من بود ؟! هميشه يهويي و بدون برنامه ميومد توي فكرم و همونجوري يهو ميرفت . دلم ميخواست سرش و از تنش جدا كنم كه انقدر ذهنم و درگير كرده ! ” آخه به اون بنده خدا چه ربطي داره تو بهش فكر ميكني ! نكنه ازش خوشت مياد ؟ ” دلم ميخواست صداي توي سرم و خفه كنم . يه لحظه ترسيدم . دلم ميخواست بلند با خودم تكرار كنم كه همچين چيزي نيست ولي صداي توي سرم ساكت نميشد !
سريع كنار خيابون رفتم و دستم و براي اولين تاكسي بلند كردم :
- آقا م*س*تقيم ؟
- من تا دو تا چهار راه بعدي بيشتر نميرما .
- باشه همونم خوبه .
****
از پاساژ تا خونه 2 تا تاكسي عوض كرده بودم . حس و حال اتوب*و*س نبود . توي روز تولدم واسه خودم كادو كه نخريده بودم حداقل اينجوري خودم و يكم تحويل ميگرفتم ! پول تاكسي رو حساب كردم . سر خيابون اصلي دفتر پياده شدم . قدم زنون به سمت ساختمون دفتر راه افتادم .
انقدر توي تاكسي فكر كرده بودم كه حس ميكردم مغزم كاملا بي حس شده !
يه لحظه حس كردم يه موتوري داره تعقيبم ميكنه . قدمام و آروم تر كردم تا رد شه ولي ميفهميدم با يه فاصله ي زياد دنبالم راه افتاده . كيفم و تو دستم محكم گرفتم . احتمال ميدادم كيف قاپ باشه . ” بيا آقا موتوريه . تو فقط جرات داري بيا كيف من و بزن ببين چه بلايي سرت ميارم . ” تقريبا داشتم ميرسيدم دم دفتر ديگه مطمئن شدم كه طرف كيف قاپ نيست . قدمام و تند تر كردم اونم گاز داد از كنارم رد شد و موتور و جلوم متوقف كرد . با چشماي گرد شده از ترس داشتم نگاهش ميكردم . مهدي بود ! اون اينجا چيكار ميكرد ؟! گفتم : - تو … تو … تو اينجا چيكار ميكني ؟
پوزخند زد و گفت :
romangram.com | @romangram_com