#همیشه_یکی_هست_پارت_241

- بفرماييد داخل .

صفاري رفت داخل اتاق هيراد . لحنش دعوايي بود ولي يه جورايي دلسوزانه به نظر ميومد ! ” بسه سرمه ميخواي دوباره حالت گرفته شه ؟ از اين آقا وكيله آبي گرم نميشه ! “

بعد از نيم ساعت حرف زدن هيراد و صفايي اومدن بيرون . رو به من گفت :

- ايشون از اين به بعد نظافت دفتر و به عهده ميگيرن .

پير مرد گفت :

- خدا از آقايي كمت نكنه .

- اين چه حرفيه شما به گردن ما حق داري مَش حيدر .

اين و گفت و رفت تو اتاقش . مَش حيدرم به سمت آشپزخونه رفت . فقط همين ؟ اووووف از دست هيراد ديوونه نشم خيليه تكليفش با خودشم مشخص نيست . ” اين بدبخت كه ديشب تكليفش مشخص بود . خودت كردي كه لعنت بر خودت باد ! “

****

31 فروردين بود . روز تولدم . احساس خوبي داشتم . هر چند يادم نميومد هيچ وقت كسي اين روز و بهم تبريك گفته باشه ولي خودم اون روز حس خوبي داشتم . حتي تا حالا كسي ازم نپرسيده بود كه تولدم كي هست . سها و فريد هنوزم سفر بودن . مثل اينكه قرار بود دوم ، سوم ارديبهشت برگردن .

پام تقريبا بهتر شده بود و ديگه لنگ نميزدم فقط بعضي وقتا كه زياد راه ميرفتم اذيتم ميكرد كه اونم زياد مهم نبود . چند وقتي بود كه از آدم و عالم زده شده بودم . به قول اكبر كه ميگفت غار نشين شدي ! شايدم حق با اون بود . كم پيش ميومد از اون انباري كوچيك و تاريك برم بيرون . يا دفتر بودم يا تو انباري . كار خاصيم نميكردم . بيشتر وقتا درس ميخوندم . اواسط ارديبهشت امتحاناي پيش 1 شروع ميشد دلم ميخواست اينم امتحان بدم و كلا شرش و بكنم .

تصميم گرفتم امروز برم خريد يه جورايي به خودم كادوي تولد بدم ! كسي رو كه نداشتم حداقل خودم دل خودم و خوش كنم .

با انرژي بيشتر روزم و شروع كردم . ديگه از اين به بعد مجبور نبودم صبح خيلي زود برم دفتر چون مش حيدر وظيفه ي باز كردن در دفتر و داشت . حداقل ميتونستم تا 8:30 بخوابم . حدوداي ساعت 9 هم ميرفتم بالا .

مانتو مقنعه ي مشكي با شلوار لي رو پوشيدم و از در زدم بيرون . ديگه به شلوار لي عادت كرده بودم . يه ذره توش ناراحت بودم ولي تازه معني حرف سها رو در مورد خوش فرم نشون دادن پا ميفهميدم . ديگه برق لب از رو لبم پاك نميشد وقتي روي لبام ميزدمش احساس دختر بودن بهم ميداد . ولي هنوزم جرات نكرده بودم سراغ بقيه ي لوازم آرايشم برم . هر وقت سها برگشت بايد ازش بپرسم چجوري از هر كدوم استفاده كنم .

در دفتر باز بود سركي كشيدم و گفتم :

- مش رحيم هستي ؟

- آره بابا تو آشپزخونم .

رفتم تو و گفتم :

- سلام خسته نباشي .

- سلام زنده باشي . صبح بخير .

لبخندي به صورت شكسته و پر چين و چروكش انداختم و گفتم :

- صبح شمام بخير .

توي اين مدتي كه مش رحيم اومده بود دفتر حال و هواي ديگه اي داشت . عين بابايي بود كه هميشه آرزو داشتم كه كنارم باشه . نه باباي خماري كه هيچ وقت بچش براش مهم نبود و خودش توي اولويت بود ! احساس خوبي بهش داشتم .

پشت ميزم نشستم و كتابم و باز كردم . تا قبل از اينكه هيراد يا مراجعه كننده اي بياد هميشه درس ميخوندم .


romangram.com | @romangram_com