#همیشه_یکی_هست_پارت_240
- راستي پات بهتره ؟
با اين حرفش يهو دوباره عين فنر از جا پاشدم كه آخم در اومد گفت :
- نميخواد انقدر رو پات وايسي . حرف دكتر يادت رفت ؟
- بهترم .
هيچي ديگه نگفت . به سمت اتاقش رفت و من دوباره روي صندليم افتادم . خبري از هيراد با اون احساس استثنايي كه ديشب داشت نبود ! اميدم نا اميد شد . سر جام نشستم . خوب شد تجويز الكي واسه ذكاوت نكردم ! پس حرفاي ديشب هيراد ربطي به ابراز علاقه نداشت .
نبايد برام انقدر مهم باشه ولي انگار بود ! ياد سها و فريد افتادم . امروز ميرفتن مشهد براي ماه عسل . خوش به حالش . دلم ميخواست با سها حرف بزنم . اميدوار بودم بعد از عروسي و كم شدن كاراش اين فرصت واسم پيش بياد ولي انگار اشتباه ميكردم .
نفس عميق كشيدم و به كارم رسيدم .
ساعت حدود 12 بود كه پير مردي وارد دفتر شد گفتم :
- سلام امري داشتين ؟
چهره ي مهربوني داشت گفت :
- سلام . با آقاي كياني كار داشتم .
- وقت داشتين ؟
- نه والا خودشون گفتن امروز بيام اينجا .
- اسمتون ؟
- حيدرم . حيدر صفاري .
- چند لحظه بشينين من بهشون بگم .
روي يكي از مبلا نشست . به سختي از جام بلند شدم و به سمت اتاق هيراد رفتم . تقه اي به در زدم و وارد شدم گفتم :
- آقاي كياني يه آقايي به اسم صفاري اومدن .
نگاهي بهم كرد و گفت :
- مگه نگفتم با اين پات انقدر راه نرو ؟
داشت كُفريم ميكرد گفتم :
- گفتم كه بهترم .
اخماش رفت تو هم . بگو بياد تو .
سر تكون دادم و دوباره لنگ لنگون به سمت ميزم رفتم گفتم :
romangram.com | @romangram_com