#همیشه_یکی_هست_پارت_239

- ديشب رفتم . الان خيلي بهتره . درد نداره زياد فقط نميتونم زمين بذارمش .

داشتم به سمت پله ها ميرفتم كه گفت :

- با آسانسور تشريف نميبرين ؟

با ترديد بهش نگاه كردم . انگار فقط وجود هيراد توي آسانسور باعث ميشد از هيچي نترسم . گفتم :

- با پله راحت ترم .

- آخه اين همه پله بايد برين بالا . براي پاتونم خوب نيست . چرا سوار آسانسور نميشين ؟

دلم نميخواست يه ساعت از ترسم از اين اتاقك آهني بگم از طرفيم عقلاني نبود با اين پا اون همه پله رو برم بالا . بدون هيچ حرفي گفتم :

- سوار ميشم .

لبخند زد اول من سوار شدم بعد اون . دوباره نفسم تو سينم حبس شد . بوي اودكلن ذكاوت تو آسانسور پيچيد . به خوش بويي اودكلن هيراد نبود . نفسم و تو سينه حبس كردم . دكمه هاي آسانسور و زد وقتي درا بسته شد ترس بدي ريخت تو دلم . نميتونستم با حضور ذكاوت احساس دلگرمي كنم . ذكاوت دوباره گفت : - به نظرتون چجوري بايد به يه دختر ابراز علاقه كنم ؟

نفس حبس شده ام و دادم بيرون . با تعجب نگاهش كردم گفتم :

- نميدونم .

- بالاخره شما خودتون دخترين . دوست دارين چجوري يه مرد بهتون ابراز علاقه كنه ؟

اون از من و شخصيت رو به تغييرم چي ميدونست ؟! ياد حرفاي ديشب هيراد افتادم . واقعا ميشد به اونا گفت ابراز علاقه ؟ من واقعا از حرفاي ديشبش خوشم اومده بود ! بايد ميگفتم مثل هيراد باش ؟ ولي من كه نميدونستم منظورش از حرفاي ديشب چي بود . از فكر و خيالاي خودم اومدم بيرون گفتم : - من واقعا تا حالا بهش فكر نكردم .

نفسش و پر صدا بيرون داد خيره نگاهم ميكرد . خيلي دستپاچم ميكرد . نگاهش بهم آرامش نميداد . نگاه هيراد هميشه حس خوبي بهم ميداد ولي نگاه اون … بسه ديگه هي هيراد هيراد ! گفت :

- خودم پس بايد يه كاريش بكنم . راستش تا حالا منم به كسي ابراز علاقه نكردم برام يكم سخته .

لبخند دستپاچه اي بهش زدم و دوباره سكوت كردم . آسانسور توي طبقه ي ما وايساد . به محض اينكه در باز شد خودم و از آسانسور انداختم بيرون نفس راحتي كشيدم و گفتم :

- فعلا با اجازتون .

ذكاوت با احترام سر خم كرد دوباره در آسانسور بسته شد . با كليد در و باز كردم و رفتم تو . دل تو دلم نبود كه هيراد برسه .

نگاهم روي ساعت خشك شده بود دستم به هيچ كاري نميرفت . حدوداي ساعت 10 بود كه بالاخره سر و كله ي شازده پيدا شد . دستپاچه از جام بلند شدم . پام يهو از درد تير كشيد قيافم تو هم رفت ولي صدام در نيومد . سرش پايين بود و اخماش تو هم . گفتم : - سلام .

نيم نگاهي بهم كرد و گفت :

- سلام . امروز چند تا قرار دارم ؟

- 3 تا

- خوبه .

به سمت اتاقش رفت . نامرد حتي نپرسيد پام چطوره ! داشتم مينشستم كه دوباره برگشت سمتم و گفت :


romangram.com | @romangram_com