#همیشه_یکی_هست_پارت_238

هيچي نگفتم . سرش و انداخت پايين و با صدايي كه رنگ خجالت داشت دوباره گفت :

- راستش دلم يه جايي گير كرده .

خوب به من چه ! گفتم :

- پس به سلامتي شما هم دارين ازدواج ميكنين ؟

خنديد گفت :

- نه بابا هنوز به طرف نگفتم .

با چشماي گرد شده گفتم :

- نگفتين ؟ چرا ؟

- راستش از جوابش مطمئن نيستم .

- وا خوب بگين بهش اينجوري كه تو بي خبري بدتره !

- حق با شماست ولي من طاقت جواب منفي ندارم .

- بالاخره از بلاتكليفي در مياين .

- درسته . احتمالا توي همين روزا باهاشون حرف ميزنم .

چه سر صبحي درد و دلش گرفته بود ! كسي بهتر از من پيدا نكرده بود راهنماييش كنه ؟! گفتم :

- اميدوارم جوابش مثبت باشه براتون .

- منم اميدوارم . تشريف ميبرين بالا ؟

- بله .

با دست اشاره كرد و گفت :

- پس بفرماييد .

جلو تر راه افتادم لنگ لنگون راه ميرفتم اونم دزدگير ماشينش و زد و كنار من به راه افتاد . گفت :

- براي پاتون مشكلي پيش اومده ؟

- آره ديشب پام پيچ خورد .

نگراني تو صورتش معلوم بود گفت :

- الان بهترين ؟ نميخواين دكتر برين ؟


romangram.com | @romangram_com