#همیشه_یکی_هست_پارت_237
انگار انتظار نداشت همچين چيزي رو بگم . خودمم انتظارش و نداشتم ! انگار يكي ديگه داشت به جاي من حرف ميزد !يكي كه با هيراد لج بود و ميخواست بزنه تو حس و حالش ! چقدرم موفق شد . چند لحظه من و مات نگاه كرد و بعد اخماش و كرد تو هم . دوباره شد همون هيرادي كه انتظارش و داشتم سر تكون داد و گفت : - آره . تموم شد .
با خونسردي كه تو اون شرايط ازم بعيد بود برگشتم سمت در و سعي كردم آروم از ماشين بيام پايين . با صدايي كه انگار از ته چاه در ميومد . آروم گفت :
- ميخواي كمكت كنم ؟
- نه خودم ميتونم . پام بهتره .
فقط سر تكون داد و به رو به رو خيره شد . الهي . ببين چجوري زدي تو پر بچه ! ميخواستم چيزي بگم ولي نميدونستم در اين مواقع بايد چي ميگفتم !
گفتم :
- مرسي كه رسوندينم . خداحافظ .
دوباره فقط سر تكون داد در ماشين و بستم و لنگ لنگون به سمت دفتر راه افتادم . خوب نميتونستم راه برم ولي دلمم نميخواست دوباره كمكي از هيراد بگيرم . هنوزم همون جا وايساده بود . انگار منتظر بود كامل برم تو ساختمون بعد بره .
در و باز كردم نيم نگاهي به سمتش انداختم كه ديدم ماشينش و روشن كرد رفتم تو صداي حركت كردن ماشينش و شنيدم . انگار تازه وقتي كامل صداي ماشينش محو شد به خودم اومدم . چرا اينجوري باهاش حرف زدم ؟
به زور خودم و به انباري رسوندم . با همون لباسا جلوي آينه وايسادم . اين سرمه رو نميشناختم . مغرور تر از هميشه بود . واقعا همين 4 تا دونه لباس به اين روز درم آورده بود ؟!
كاش ميشد برگشت به عقب . آخه چرا نذاشتم حرفش و كامل بزنه ! هميشه عجولي ! تو كه اين همه هيچي نگفتي خوب اينم روش !
از دست خودم حسابي شاكي بودم لباسام و در آوردم و سعي كردم بخوابم ولي همش تو فكر هيراد بودم .
صبح با افكار مختلف از خواب بيدار شدم . حرفاي ديشب هيراد بدجور تو سرم مانور ميداد . نميدونم چرا دلم ميخواست ازم خوشش بياد . حرفاي ديشبش يه نور اميدي و تو دلم روشن كرده بود . حس ميكردم يه خبرايي هست . واسه ي برخورد امروز باهاش خيلي هيجان داشتم . اگه چيزي بود مطمئنا امروز بايد ادامه پيدا ميكرد . خودمم نميفهميدم چرا انقدر هيراد برام مهم شده . كل ذهنم و گرفته بود .
مانتوي مشكي رنگم و پوشيدم به جاي اون شلوار گَل و گُشاد مشكي رنگ اون شلوار لي كه از ديدنش نفسم بند ميومد و پوشيدم . ياد تعريف هيراد افتادم . اون شبي كه رفته بوديم رستوران .نميدونم چرا اين كارارو براش ميكردم ولي ميدونستم كه دلم ميخواد همه چي تموم باشم . ميخواستم ثابت كنم كه بلبل نيستم . من واقعا سرمه بودم . ديگه نبايد ميذاشتم بلبل وارد زندگيم بشه . من الان آدم جديدي بودم .
مقنعه ي مشكيمم سرم كردم جلوي آينه وايسادم . يه نگاه به وسايل آرايشي كردم كه سها برام خريده بود . وسوسه شدم براي اولين بار ازش استفاده كنم . ريمل و برداشتم چند باري ديده بودم كه سها چيكار ميكنه . سعي كردم همون كارو تكرار كنم وقتي تموم شد نگاهي به خودم انداختم . همه ي مُژه هام به هم چسبيده بود و خيلي بد تركيب شده بود . اصلا شبيه اون چيزي كه مُژه هاي سها ميشد نشده بود . عصباني شدم از دست خودم . چرا نبايد بلد باشم از اين چيزا استفاده كنم ؟ دستمال و برداشتم و سعي كردم پاكش كنم . با حرص روي پلكم و مُژه هام ميكشيدمش . ديگه وقتي پلكم به سوزش افتاد ولش كردم . نگاهم به برق لب افتاد اين و كه ديگه ميتونستم بزنم . با دقت روي لبم كشيدمش . نگاهي تو آينه به خودم كردم . با اينكه رنگ چنداني نداشت ولي همين برقش فُرم لبم و قشنگ تر كرده بود . يكم راضي شدم از قيافم . بهتر از هيچي بود . بيخيال بقيه ي لوازم آرايش شدم !
از انباري اومدم بيرون . همون لحظه ذكاوت ماشينش و پارك كرد تعجب كردم . چه زود اومده بود امروز ! وقتي من و ديد سري تكون داد و سريع از ماشين پياده شد لبخند زد و گفت :
- سلام سرمه خانوم .
- سلام . چه زود اومدين امروز .
- كاري داشتم اومدم يه سري وسايل بردارم . خوبين شما ؟
يكي نبود بگه مگه تو مُفَتِشي كه چرا دير اومده يا زود اومده ؟ گفتم :
- ممنون شما خوبين ؟
- اي بدك نيستم . اين روزا زياد اوضاع جالبي ندارم .
romangram.com | @romangram_com