#همیشه_یکی_هست_پارت_232
- چي شد ؟
نفسم يكم جا اومد گفتم :
- پام پيچ خورد .
- ميتوني راه بري ؟
جوابي ندادم واقعا نميدونستم كه ميتونم يا نه . هيراد سوييچ و به سمت مريم جون گرفت و گفت :
- مريم جون شما برين سوار ماشين شين منم سرمه رو ميارم .
- چيزيش نشده باشه ؟
- فكر نكنم چيز مهمي باشه . يكم دردش كمتر شه ميارمش .
مريم جون سر تكون داد و ازمون دور شد ! هه فكر ميكنه چيز مهمي نيست ! اگه نصف درد من و ميكشيد حاليش ميشد . لعنت به اين كفشاي پاشنه بلند . اصلا من و چه به اين حرفا . گفتم بالاخره با اين كفشا يه سوتي ميدم ! هيراد دوباره گفت :
- ميتوني راه بري ؟
چشمم به چشماي هيراد افتاد گفتم :
- ميتونم .
- دستت و بده من كمكت كنم .
- خودم ميتونم .
دستش و كشيد كنار و منتظر موند تا پاشم . دستم و به زمين گرفتم و سعي كردم بلند شم . ولي به محض اينكه پام و گذاشتم زمين تير كشيد تا خواستم دوباره بيفتم زمين دستاي هيراد مانع شد و گفت :
- وقتي ميگم كمكت كنم هي لجبازي ميكني .
- خودم ميتونم .
دستم و ول نكرد گفت :
- باشه تو ميتوني فهميدم . به جاي اين حرفا حواست يكم جلو پات باشه .
بهم برخورد خواستم كفشم و دوباره بپوشم كه ديدم اصلا نميتونم تحملش كنم . با صداي ناله مانند گفتم :
- آخ آخ نميتونم كفشام و بپوشم .
هيراد نگاهي به كفشام كرد و گفت :
- خوب درشون بيار .
- بدون كفش راه بيام ؟
romangram.com | @romangram_com