#همیشه_یکی_هست_پارت_231
سها دوباره كنار گوشم گفت :
- اون خانوم قد بلنده رو ميبيني ؟ همون كه پيرهن شيري پوشيده .
سر تكون دادم . گفت :
- اونم فرزانه يكي ديگه از خواهر شوهرامه . ازدواج كرده .
دوباره نگاهم به فريماه افتاد . قدش بلند بود . بدن كشيده و لاغري داشت . ميشد گفت خوش هيكله ولي قدش زيادي واسه يه دختر بلند بود . ” اوه اوه اوه چه نظر كارشناسانم ميده ! “
هيراد به طرز عجيبي خوش خلق شده بود و حسابي داشت خوش ميگذروند . دلم ميخواست نگاهشون نكنم ولي مدام صورتم بر ميگشت سمتشون . خدايا پس كي اين دختره ميره ؟
از شانس خوبم يكي صداش كرد و با عذر خواهي از كنار هيراد رفت . نگاه هيراد به صورت تو هم و عصباني من افتاد خيلي خونسرد نگاهش و گرفت و رو به سها و فريد گفت :
- بابت مهمونيتون ممنون . همه چي عالي بود . ما ديگه رفع زحمت كنيم .
فريد گفت :
- كجا ؟ تازه كه اول مهمونيه .
- نه ديگه بريم . مريم جونم خسته ميشه .
سها گفت :
- ايشالله يه روز دعوتتون ميكنيم خونمون .
هيرادم لبخندي زد و گفت :
- ممنون .
با فريد و سها خداحافظي كرد و رو به من گفت :
- بريم ؟
نگاهم به سها افتاد يه لنگه ابروش و داده بود بالا و مشكوك مارو نگاه ميكرد گفتم :
- باشه .
منم خداحافظي كردم و از كنارشون دور شديم . ديگه دلم نميخواست تو ماشين هيراد بشينم . حس خوبي نداشتم . كاش حوصله داشتم و خودم تنهايي ميرفتم . ولي اين موقع شب با اين كفشا و لباسا تقريبا غير ممكن بود . بدون اينكه به هيراد نگاه كنم گفتم : - من ميرم لباسام و بر دارم .
- باشه .
سريع به سمت ساختمون رفتم . پاهام توي اون كفشا حسابي درد گرفته بود بالاخره مانتو و شالم و تحويل گرفتم و دوباره برگشتم تو باغ هيراد و مريم جون كنار هم وايساده بودن و منتظر بودن تا بيام . با ديدنم هيراد جلو تر حركت كرد و من و مريم جونم كنار هم . مدام اين سوال و از خودم ميپرسيدم كه بين اون دو تا من چه كاره بودم ؟
از پدر و مادر فريد و خانواده ي سها خداحافظي كرديم و تقريبا به در رسيديم . حس ميكردم پاهام ديگه جون نداره . فكر ميكردم يه ميخ بزرگ كف پام فرو كردن . يه لحظه به سرم زد همون جا رو زمين بشينم ولي فقط اينجوري خودم و ضايع ميكردم . داشتم افتان و خيزان خودم و به ماشين ميرسوندم كه يهو يكي از قدمام و بد برداشتم و پام پيچ خورد . جيغي كشيدم و افتادم رو زمين . پام حسابي درد گرفته بود كف دستامم با آسفالت برخورد كرده بود و حسابي زخم شده بود . مريم جون با نگراني اومد سمتم و گفت : - واي چي شد ؟ خوبي ؟ چرا يهو افتادي ؟
از درد نفسم بالا نمي اومد . هيراد كه انگار صداي مريم جون و شنيده بود برگشت عقب و با ديدن من كه عين يه كدو تنبل پخش زمين شده بودم سريع به سمتم اومد و گفت :
romangram.com | @romangram_com