#همیشه_یکی_هست_پارت_229
- آره همه بهمون ميگن .
بعد دستش چرخيد و يه مرد و نشونم داد و گفت :
- اون آقا خوشتيپم كه اونجاست بابامه .
- فكر كنم سحر به بابات رفته .
- اينم همه ميگن !
مشغول معرفي خانوادشون بود كه فربد نزديكمون اومد با خنده به سها گفت :
- زن داداش احيانا دوستي نداري كه به من معرفيش كني؟ واسه امر خير و اينا !
بعد با چشمك اشاره اي به من كرد . سها خنديد و من خجالت زده سرم و انداختم پايين . به نظرم فربد پسر بدي نميومد فقط زيادي سيريش بود ! حتما هر جور بود ميخواست سر صحبت و باز كنه و من زياد از اين اخلاقش خوشم نميومد ! ولي انقدر خوشتيپ بود كه بشه اين سيريش بودنش و فراموش كرد ! قيافه ي چندان جذابي نداشت . ميشد گفت كه معمولي بود . شايد معمولي رو به پايين !
سها با شيطنت رو به فربد گفت :
- ترگل دوست دانشگاهم و نديدي ؟ اون كيس خوبيه ها .
- زن داداش يكم بين دوستاي نزديك ترت بگرد .
سها اداي فكر كردن و در آورد و گفت :
- پريسا چطوره ؟ اون دوست نزديكمه .
فربد كلافه گفت :
- زن داداش مارو گرفتي ؟
- اختيار داري من اصلا بهم مياد تورو بگيرم ؟
فربد گفت :
- من كه ميدونم منظورم و گرفتي حالا هي خودت و بزن به كوچه علي چپ . بالاخره كه من ميدونم تو يه قدم خير واسه من بر ميداري . اصلا به دلم افتاده كه بختم به دست تو باز ميشه .
با هم زدن زير خنده ولي من ترجيح دادم به يه لبخند كوچيك اكتفا كنم .
سرم و برگردوندم تا ببينم هيراد در چه حاله . برام عجيب بود كه دوباره نيومد تا به فربد بگه باباش كارش داره ! داشتم دنبالش ميگشتم با چند تا پسر ديگه فريد و دوره كرده بودن و با هم حرف ميزدن ولي همه ي حواس و نگاهش جايي بود كه ما وايساده بوديم . از اون فاصله زياد صورتش و حالتش معلوم نبود ولي حس ميكردم خونسرد تر شده . حرصم گرفت . دلم ميخواست عصباني بشه . داد بزنه . چرا انقدر بيخيال يه گوشه وايساده بود ؟ يعني ديگه براش مهم نبود كه فربد چي بهم ميگه ؟ لعنتي !
با صداي سها دوباره سرم و به سمتش برگردوندم ديدم خبري از فربد نيست با گيجي گفتم :
- اِ فربد كجا رفت ؟
سها خنديد و گفت :
- ديد هر چي ميگه تو تو باغ نيستي بدبخت گذاشت رفت ! اين يكي رو ديگه چرا از راه به در كردي .
romangram.com | @romangram_com