#همیشه_یکی_هست_پارت_228

شاخام داشت در ميومد گفتم :

- مگه ميشه ؟

- آره چرا نشه !

خوب يكم آمار بده ديگه ! جرات نداشتم سوال ديگه اي بپرسم هر لحظه منتظر بودم بگه تورو سَنَنَه !

به زور چند تا تيكه جوجه خوردم . خواستم چيز ديگه اي بگم كه حركت دست سها رو از دور ديدم . رو به مريم جون گفتم :

- ببخشيد سها داره صدام ميكنه .

مريم جون كه انگار بدجوري توي خاطرات و افكارش غرق شده بود گفت :

- برو عزيزم راحت باش .

دوباره عذر خواهي كردم و به سمت سها رفتم . حالا وقت صدا كردن بود آخه !

از كنار فريد و هيراد رد شدم كنار هم وايساده بودم و حرف ميزدن . هيراد نيم نگاهي بهم انداخت و دوباره سرش به حرف زدن با فريد گرم شد . قدمام و تند تر برداشتم تا به سها برسم . نگاهم به سمتش كشيده شد توي اون لباس سفيد عروس عين فرشته ها شده بود . پيرهن دكلته ي ساده اي پوشيده بود كه دور كمر و روي دامن لباس كار شده بود يه قسمتي از موهاش و جمع كرده بودن و يه قسمتيش باز بود . تور كوتاه خوشگليم بين موهاش كار كرده بودن . نگاه خيرم روي برق تاجي كه روي سرش بود موند . انقدر قشنگ بود كه ديدنشم آدم و به وجد مياورد . تقريبا بهش رسيدم تا من و ديد به دختري كه كنارش وايساد گفت : - اينم سرمه .

دختر خنديد . دستش و جلو آورد و گفت :

- سلام سرمه جون . من سحرم . خواهر سها .

لبخند زدم دستش و فشردم دوباره گفت :

- نميدوني سها چقدر ازت تعريف ميكنه .

نگاهي به سها انداختم داشت با لبخند بهم نگاه ميكرد . گفتم :

- واقعا سها ؟ بهت نمياد .

سحر دوباره گفت :

- تقريبا هر شب مخ من و ميخوره انقدر از تو ميگه واقعا خوشحال شدم از ديدنت .

- مرسي منم خوشحال شدم از آشنايي باهات .

يكم با سحر حرف زديم و اون جمعمون و ترك كرد . سها با دست اشاره به زني حدوداي 40 سال كرد و گفت :

- اون خانوم و ميبيني ؟

- هموني كه پيرهن سبز پوشيده ؟

- آره . اون مامانمه .

- واي راست ميگي ؟ چقدر شبيهين به هم .


romangram.com | @romangram_com