#همیشه_یکی_هست_پارت_227

- مريم جون دوباره شروع كردين ؟

مريم جون با خنده گفت :

- من چيزيو تموم نكرده بودم كه حالا بخوام شروع كنم . بالاخره من يه عروس خوب واسه خودم پيدا ميكنم . حالا تو ببين .

هيراد اخمي روي صورتش نشوند . مريم جون رو به من گفت :

- كار كردن با هيراد بايد خيلي سخت باشه نه ؟

با تعجب نگاهش كردم . هيراد سر تا پا گوش شده بود . لبخندي زدم و گفتم :

- نه زياد .

مريم جونم لبخند زد و گفت :

- خودم ميدونم هيراد يكم بد قِلِقه ! ولي خوب تو دلش كلا چيزي نيست .

هيراد گفت :

- من كجام بد قلقه مريم جون ؟ شما هم آره ؟

مريم جون گفت :

- آدم بايد حقيقت و بگه . دوست ندارم الكي ازت تعريف كنم عزيزم .

- دست شما درد نكنه .

هيراد از روي صندلي بلند شد و به سمت فريد و سها كه يكم دور تر از ما نشسته بودن رفت . مريم جون با لبخند رفتنش و نگاه ميكرد . حدس ميزدم كه خيلي بايد هيراد و دوست داشته باشه . گفت :

- عين باباي خدا بيامرزش ميمونه .

آهي كشيد و مشغول خوردن شد . دلم ميخواست يه جوري از زير زبونش حرف بكشم گفتم :

- اصلا به شما نمياد كه پسر به اين بزرگي داشته باشين .

خنديد به سمت من برگشت و گفت :

- لطف داري عزيزم .

دوباره ساكت شد . بِخُشكي شانس حالا اگه يكم آمار داد ! گفتم :

- چند سالگي هيراد و به دنيا آوردين ؟

همينجوري كه با غذاش داشت بازي بازي ميكرد گفت :

- من به دنياش نياوردم .


romangram.com | @romangram_com