#همیشه_یکی_هست_پارت_223
- مريم جون داره اشاره ميكنه بريم پيشش . بلند شو .
همش زور ميگفت . به خاطر مريم جون از جام بلند شدم . با لبخند مهربوني نگاهي به من انداخت و گفت :
- خوش ميگذره ؟
منم لبخند بهش زدم و گفتم :
- ممنون .
هيراد يه سمتش و سمت ديگشم من نشستم . با اينكه مادر و پسر بودن ولي صورتشون هيچ تشابهي با هم نداشت . هيراد قد بلند و چهار شونه بود ولي مريم جون كوتاه قد بود و جثه ي ريزي داشت . حدس زدم بايد به باباش رفته باشه . راستي باباش كجاست ؟
دلم ميخواست توي زندگيش كنجكاوي كنم مريم جون با لبخند به جمع ر*ق*صنده اي كه وسط سالن مير*ق*صيدن نگاه ميكرد و ساكت بود . هيرادم تكيه زده بود به صندلي و به يه گوشه خيره شده بود . انگار داشت با خودش كلنجار ميرفت . كلافه به نظر ميومد . حوصلم سر رفته بود . دوست داشتم برم كنار سها و باهاش حرف بزنم ولي انقدر دور و ورش شلوغ بود كه انگار اين كار غير ممكن بود .
چند لحظه اي به سكوت گذشت كه مريم جون رو به هيراد گفت :
- داشتم با خانوم صارمي حرف ميزدم . هي از عروسش تعريف كرد . يه لحظه دلم گرفت .
هيراد كه انگار اين حرفا بارها و بارها براش تكرار شده بود رو به مريم جون گفت :
- مريم جون . الان نه .
- وا من كه چيزي نگفتم .
بعد رو به من گفت :
- من حرف بدي ميزنم سرمه جون ؟ بهش ميگم سنت داره ميره بالا يه فكري واسه زندگيت كن . بد ميگم ؟ تو بگو .
مردد بودم كه چي بگم . نگاهم به چشماي خيره ي هييراد افتاد . نگاهش و از من گرفت و همينطوري كه از جاش بلند ميشد گفت :
- من ميرم پيش فريد .
اين و گفت و از جاش بلند شد ولي به محض اينكه خواست بره فربد به سمت ميز ما اومد و هيراد نا خود آگاه دوباره نشست سر جاش و با اخماي تو هم اومدن فربد و نگاه كرد . مريم جون آروم كنار گوش هيراد گفت :
- چي شد ميخواستي بري كه .
هيراد چپ چپ نگاه كرد و گفت :
- مريم جون !
مريم جون خنديد و گفت :
- اين حس و حالي كه تو الان داري يه زماني شوهرم واسه من داشت . من و نميتوني گول بزني بچه .
از حرفاشون سر در نمي آوردم . چرا گفت شوهرش ؟ مثلا نگفت باباي هيراد ؟ زيادي زندگيش مرموز بود . همون جا قسم خوردم كه يه جوري سر از زندگيش در بيارم !
فربد كنار ميزمون رسيد يكي از صندلي هايي كه كنار من بود و اشغال كرد و رو به مريم جون گفت :
romangram.com | @romangram_com