#همیشه_یکی_هست_پارت_222
يه لحظه به خودم اومدم با دستش كمرم و خم كرد يه لحظه ترسيدم بيفتم محكم دستم و دور گردنش حلقه كردم . نيم تنه ي اونم به موازات تن من خم شده بود حالا از ترسم كه شده بود خيره مونده بودم به چشماش . جاي دستم و محكم تر كردم با اين حركت من لبخند روي لبش عميق تر شد . بعد از چند ثانيه دوباره من و آورد بالا و تونستم نفس راحت بكشم .
دوباره به حركات آرومش ادامه داد گفت :
- چي شد ؟ ترسيدي ؟
فقط آروم سرم و تكون دادم گفت :
- نترس من هيچ وقت كاري نميكنم كه بهت آسيب برسه .
باورم نميشد كه اين هيراده . همون برج زهر ماري كه توي دفتر با يه من عسلم نميشد خوردش !
نگاه مشكوكي بهش انداختم . اصلا چرا انقدر مهربون شده بود ؟ سعي كردم جدي بشم . اخمام و كشيدم تو هم و گفتم :
- چرا انقدر امشب مهربون شدين ؟
- خودت گفتي عين برج زهر مارم . خوب دارم سعي ميكنم اونجوري نباشم .
سرش و نزديك سرم آورد و گفت :
- چيه ؟ از اين هيراد خوشت نمياد ؟
خودم و عقب كشيدم گفتم :
- پام درد گرفت ميخوام بشينم .
- باشه بريم بشينيم .
اميدوار بودم واسه ي يه لحظه تنهام بذاره تا بتونم يكم با خودم كنار بيام .
داشتم ميرفتم سر جام بشينم كه نگاهم به سها افتاد با شيطنت داشت نگاهم ميكرد . فقط بهش يه لبخند زدم . با قدماي لرزون و نا مطمئن به سمت صندلي كه قبلا نشسته بودم رفتم و تقريبا خودم و روش پرت كردم . هيراد گفت :
- الان بر ميگردم .
خوشحال بودم از اين وقفه ي چند دقيقه اي . خودم و با دست باد زدم . هيراد با يه ليوان آب برگشت كنارم و به سمتم گرفتش . دوباره يكم جدي شده بود و از لبخندش خبري نبود . گفت :
- اين و بخور خنك ميشي .
ازش گرفتم و تشكر كردم . هيراد نگاهش و دور سالن چرخوند و بعد با دست به كسي اشاره كرد . رد نگاهش و گرفتم و به مريم جون رسيدم رو به من گفت :
- بيا بريم پيش مريم جون .
فكر كرده من اسيرشم هر جا ميخواد بره منم دنبالش بايد برم ! گفتم :
- ممنون من همين جا ميمونم . شما برين .
يكم جدي نگاهم كرد و گفت :
romangram.com | @romangram_com