#همیشه_یکی_هست_پارت_221

لبخندي زدم عجب اسمي يه نقطه باهام فرق داشتن ! دستش و آورد جلو و گفت :

- خوشبختم خانوم راد ببخشيد اسم كوچيكتون ؟

با تعجب به دستش نگاه ميكردم كه هيراد دستش و تو دست خودش گرفت و با لبخند عصبي بهش گفت :

- بيا بريم انگار بابات داره صدات ميكنه .

فربد لبخندي بهم زد و گفت :

- بازم خدمتتون ميرسم . از خودتون پذيرايي كنين .

لبخند مصنوعي تحويلش دادم و هيراد هم آروم گفت :

- بذار سر اين و به طاق بكوبم بر ميگردم !

تعجب كردم از يه طرفم خندم گرفته بود . اين مدل رفتار از هيراد بعيد بود !

يهو نور سالن كم شد و يه آهنگ خيلي آروم پخش شد همه دست زدن سرم و چرخوندم ديدم فريد و سها دست تو دست هم دارن ميان وسط سالن . لبخندي رو لبم نشست . چقدر به هم ميومدن . دست زدنا متوقف شد فريد سها رو تو آغوش كشيد و آهسته و نرم با هم شروع به ر*ق*صيدن كردن .

وسط سالن خالي از جمعيت ر*ق*صنده بود . تنها كسايي كه مير*ق*صيدن فريد و سها بودن .

وقتي تو چشم هم نگاه ميكردن قشنگ ميشد احساساتشون و خوند . از ته دل آرزو ميكردم كه خوشبخت بشن .

يكم كه ر*ق*صيدن كنار رفتن تا بقيه هم با جفتاشون بيان وسط و بر*ق*صن . دوباره وسط سالن از جمعيت پر شد گرماي دستي رو روي شونه ي ل*خ*تم حس كردم سرم و برگردوندم تا ببينم كيه . با ديدن صورت هيراد اونقدر نزديك به خودم جا خوردم صورتش و آورده بود كنار گوشم . هنوزم گرماي دستش و رو پوستم حس ميكردم . چشماش درست توي يه سانتي چشمام بود نگاهي بهم انداخت و گفت : - افتخار يه دور ر*ق*ص ميدين ؟

فكرشم خنده دار بود . من با اون كفشا همينم مونده بود كه پاشم بر*ق*صم ! تازه اگه كفشامم راحت بود مشكل اينجا بود كه من ر*ق*ص بلد نبودم . دستپاچه شده بودم گفتم :

- من ر*ق*ص بلد نيستم .

سرم و انداختم پايين دوباره صداش و شنيدم :

- تو پاشو بقيش با من .

عجب گيري كرده بودم . ميترسيدم يه سوتي بدم و تا آخر شب مسخرم كنه . ولي بر خلاف ميلم و صدايي كه توي مغزم مدام ميگفت پا نشو . از جام بلند شدم . لبخند مهربوني بهم زدم نگاهم به سمت چال روي گونش كشيده شد دلم ضعف رفت واسه خندش . خودمم نميدونستم داره چم ميشه ! فقط فهميدم كه هيراد دستام و توي دستاش گرفت و با خودش برد وسط سالن . يكي از دستام و روي شونش گذاشت و يكي ديگشم تو دستش گرفت . دست ديگه ي خودشم دور كمرم بود . فشار دستش و روي كمرم حس ميكردم . يه جورايي من و به طرف خودش انگار داشت هُل ميداد ! عين آدماي مسخ شده ميموندم . توي چشماش خيره بودم . آروم قدماش و به چپ و راست بر ميداشت . تقريبا منم با خودش به همون سمت ميكشيد . سرش و آورد پايين و كنار گوشم گفت : - هر كاري من ميكنم توام تكرار كن كار سختي نيست .

سعي كردم ذهنم و متمركز كنم ولي اون دو تا چشم عسلي مهربونش هر كاري رو واسم سخت ميكرد .

يكم كه گذشت توي چشماش غرق بودم كه دوباره كنار گوشم گفت :

- آماده اي ميخوام چرخ بزني .

گنگ داشتم به حرفش فكر ميكردم كه دستش و از دور كمرم برداشت و دستم و با دستش گرفت بالا با حركت دستش آروم چرخ خوردم و دوباره من و گرفت توي ب*غ*لش .

كم مونده بود قلبم از هيجان وايسه . احساس گرماي شديدي ميكردم . كم كم داشتم به خودم ميومدم . حس ميكردم همه ي اينا خوابه و بالاخره از اين خواب شيرين ميپرم ولي فشار دست هيراد و دوباره روي كمرم حس كردم . اين يعني كه خواب نبودم . نگاهم و از چشماي هيراد دزديدم فشار خفيفي به دستم آورد و گفت : - من و نگاه كن .

نميتونستم نگاهش كنم . من بين اون همه آدم غريبه با اون سر و وضع توي ب*غ*ل هيراد چيكار ميكردم ؟


romangram.com | @romangram_com