#همیشه_یکی_هست_پارت_220
- نه چطور ؟
عصبي لبخند زدم و گفتم :
- آخه يه ساعته زل زدين به من .
- اين تيپ و قيافه ي جديدت برام تازگي داره .
نگاهم و ازش گرفتم از كي تا حالا اين انقدر وقيح شده بود ؟ دوباره صداش باعث شد به سمتش برگردم . گفت :
- چقدر اين گوشواره ها بهت مياد .
الان اين تعريف از سليقه ي خودش بود يا قيافه و ظاهر من ؟! گفتم :
- ممنون .
نگاهم به كراواتش خورد . خوش به حالش چقدر راحت دور گردنش جا خوش كرده بود ! نگاهم و گرفتم احساس تشنگي شديدي ميكردم يكي از خدمه ها طرف ديگه ي سالن داشت نوشيدني به مهمونا تعارف ميكرد ميخواستم پاشم و براي خودم يه چيزي بيارم كه اين تشنگي لعنتيم رفع بشه ولي وقتي ياد كفشام ميفتادم و صحنه اي كه مجبور بودم عين پنگوئن جلوي هيراد راه برم ناخود آگاه تشنگي رو به ضايع شدن ترجيح دادم ولي بدجور نگاهم دنبال اون خدمه بود . وقتي ديدم آخرين ليوان نوشيدني هم توسط يه خانوم مسن برداشته شد و خدمه از سالن خارج شد آه جگر سوزي كشيدم و سعي كردم ذهنم و منحرف كنم .
هيراد دوباره گفت :
- تشنت نيست ؟
نميدونم ذهنم و خوند يا واقعا خودش تشنش شده بود . گفتم :
- اي يكم .
لبخند معني داري زد شايد منظورش اين بود كه خودتي من كه ميدونم الان هلاك يه قطره آبي ! از جاش بلند شد و به سمت يكي ديگه از خدمه ها كه تازه وارد سالن شده بود رفت دو تا گيلاس كه از يه مايع خاصي پر شده بود و يكيش نسبتا رنگش به زردي ميزد و يكيش قرمز بود به سمتم برگشت . گيلاس قرمز رنگ و به سمتم گرفت و گفت : - بفرماييد .
اوه چه مودب كي ميره اين همه راه و ! گيلاس و ازش گرفتم و يه نفس رفتم بالا . اصلا يه نگاه به اطرافم ننداختم كه ببينم چقدر اين كارم ميتونه بي كلاسي باشه ! وقتي عطشم خوابيد گيلاس و روي ميز گذاشتم شربت آلبالوي خوشمزه اي بود . دوباره نگاهم به هيراد افتاد كه با لبخند آروم آروم از محتويات گيلاسش داشت ميخورد .
هيراد گيلاسش و روي ميز گذاشت و گفت :
- اين لباس خيلي بهت مياد . هر روز داري بيشتر سرمه ميشي .
خيلي عادي و خونسرد گفتم :
- مرسي .
هر كي نميدونست فكر ميكرد روزي 200 نفر ازم تعريف ميكنن كه اين تعريفا ديگه واسم عادي شده ! ولي توي دلم غوغايي بود . سعي ميكرد خونسرد باشم جلوش . همون لحظه برادر فريد اومد جلو و با خنده به هيراد گفت :
- خوش ميگذره ؟ معرفي نميكني ايشون و ؟؟
تو دلم گفتم بر خرمگس معركه لعنت ! اين سالي 1 بار دهنش به تعريف باز ميشه حالا هم كه استارتش و زده بود اين عين خاك انداز پريده بود وسط ! كاش ميشد خفه اش ميكردم . سعي كردم لبخند متين و خانومانه اي بزنم . ولي هيراد اخم ظريفي كرده بود از جاش بلند شد و گفت : - ايشون خانوم راد هستن يكي از همكاراي من و فريد .
بعد رو به من اشاره به پسر كرد و گفت :
- اينم فربده برادر فريد .
romangram.com | @romangram_com