#همیشه_یکی_هست_پارت_219

- من برم بگم يكي يه ليوان آب قند آماده كنه .

خنديدم و گفتم :

- اينا فقط ساخته ي ذهن توئه !

- من اشتباه نميكنم آدم شناس خوبيم .

يهو ياد لباس افتادم و گفتم :

- آها راستي چرا به من نگفتي مختلطه مهمونيتون ؟

خنده ي شيطوني كرد و گفت :

- اِ نگفته بودم ؟!

با مشت آروم به بازوش زدم و گفتم :

- خيلي پَستي يه لباس پوشيده تر انتخاب ميكردم اگه ميدونستم .

- لباست خيليم پوشيدست .

- آره جون خودت .

سها خنديد دورشون شلوغ شد بيشتر از اين نتونستم كنارشون وايسم دوباره تبريك گفتم و ازشون دور شدم . دنبال يه صندلي خالي ميگشتم كه ترجيحا كنار هيراد نباشه . دلم ميخواست تا آخر امشب ازش فرار كنم . من و با مانتو داشت ميديد كم مونده بود قورتم بده چه برسه به اين لباسه ! ” چرا انقدر سخت ميگيري ! انقدر دختراي جيگر اينجا هستن كه تو توشون عددي نباشي ! ” خودم حال خودم و گرفته بودم ! روي اولين صندلي خالي كه جلوم بود يه گوشه ي دنج كه ديد چنداني نداشت نشستم .

نگاهم و دور سالن چرخوندم . ميخواستم هيراد و پيدا كنم . يكي نبود بگه تو كه ميخواي ازش فرار كني واسه چي ميخواد الان پيداش كني ؟! به صداي توي سرم توجه نكردم . با چشمم كل سالن و گشتم بالاخره يه گوشه پيداش كردم كه كنار همون پسري كه دم در گفته بود برادر فريده وايساده بود و باهاش حرف ميزد . انگار اونم با چشماش داشت دنبال كسي ميگشت . تازه چشمم به تيپش خورد كم مونده بود از خوشي سكته كنم !

كت و شلوار مشكي رنگ پوشيده بود با يه پيرهن آبي خيلي كم رنگ كه بيشتر به سفيد ميزد . كراوات عيدي من و هم زده بود . دلم ميخواست همون لحظه بپرم ب*غ*لش و ماچش كنم . تا حالا انقدر ذوق نكرده بودم .

چقدرم بهش ميومد و شيك شده بود . با حسرت داشتم نگاهش ميكردم . بين مردايي كه تو اون مجلس بودن يه سر و گردن بلند تر بود .

زماني به خودم اومدم كه ديدم از دور با لبخند بهم خيره شده . سريع سرم و گردوندم يه سمت ديگه . دلم ميخواست خودم و خفه كنم . دختره ي بي حيا انگار ته دلش دارن قند آب ميكنن ! زل زده به پسر مردم خجالتم نميكشه !

خدا خدا ميكردم كه نخواد بياد سمت من . ولي انگار خدا باهام لج كرده بود چون ديدمش كه از برادر فريد جدا شد و آروم آروم داشت به سمت من ميومد

خدا خدا ميكردم كه نخواد بياد سمت من . ولي انگار خدا باهام لج كرده بود چون ديدمش كه از برادر فريد جدا شد و آروم آروم داشت به سمت من ميومد

دلم ميخواست همون لحظه غيب بشم . يا سريع بپرم زير ميز و قايم بشم . ” احمق نشو سرمه انقدر خودت و ضايع نكن . اعتماد به نفس داشته باش . يه نفس عميق بكش خونسرد بهش زل بزن ” يه نفس منقطع كشيدم كه هيچ شباهتي به نفس عميق نداشت زل زدنم كه اصلا تو خونم نبود سرم و انداختم پايين فقط ميموند خونسرديم كه اونم با دستايي كه هي تو هم گره ميخوردن واقعا شدني نبود !

صداي هيراد باعث شد سرم و بيارم بالا توي چشمام خيره شده بود و لبخندي رو لبش بود نسبتا دوستانه به نظر ميرسيد گفت :

- ميتونم بشينم ؟

خواهش ميكنمي زير لب گفتم و اون صندلي كناريم و كشيد بيرون و نشست روش . سعي كردم نگاهم و ازش بگيرم و به وسط سالن بدوزم ولي انقدر خيره خيره و با اون لبخند كذايي كه واقعا جذابش ميكرد نگاهم كرد كه تسليم شدم ! به سمتش برگشتم سعي كردم يكم جديت قاطي حرفام كنم گفتم : - چيزي شدي ؟

خونسرد گفت :


romangram.com | @romangram_com