#همیشه_یکی_هست_پارت_218

- خيلي خوب . زود بيا .

بدون اينكه جوابي بهش بدم به سمت اتاقي كه اون خانومه اشاره كرده بود رفتم . در اتاق و كه باز كردم چند تا دختر جوون مشغول بودن . اتاق به جز چند تا آينه ي قدي بزرگ و يه دست راحتي و چند تا ريل كه كلي بهش مانتو آويزون بود چيز ديگه اي نداشت . دو تا خدمه هم گوشه اي وايساده بودن و مانتو هارو از دستمون ميگرفتن و آويزون ميكردن .

نگاهم روي لباساي دخترا چرخيد نسبت به لباسايي كه اونا پوشيده بودن من انگار چادر رو خودم كشيده بودم ! شايد ميتونستم به جرات بگم كه يكيشون انگار فقط 50 سانت پارچه رو دور خودش تنگ پيچيده بود ! يكم اعتماد به نفس گرفتم . مانتوم و آروم از تنم در آوردم و با شالم به خدمه دادم .

حس ميكردم چند تا از دخترا كه اونجان خيره نگاهم ميكنن و اين معذب ترم ميكرد . توي آينه نگاه به لباس خودم انداختم . به جز يكي از سر شونه هاش كه كاملا ل*خ*ت بود لباسم نسبتا ميشد گفت كه پوشيدست ولي اين باعث نميشد كه بد و بيراه به سها نگم !

اصلا خودم چقدر خنگ بودم كه چيزي نپرسيده بودم ! سعي كردم قسمتي از موهام و بيارم جلو كه روي شونه ي ل*خ*تم و بگيره ولي انقدر موهام كوتاه بود كه با هر گردش سرم موها دوباره برميگشت عقب ! اين باعث ميشد اين دفعه به خودم بد و بيراه بگم كه مدام ميرفتم موهام و پسرونه ميزدم ! حالا اگه موهام و كوتاه نكرده بودم تا كمرم ميومد !

كاريش نميشد كرد از اتاق زدم بيرون و مدام زير لب به خودم اميدواري ميدادم . اصلا انقدر دختر سخاوتمند ! اونجا ريخته بود كه كسي به من با اون لباس پوشيده نگاه نميكرد !

دوباره وارد سالن اصلي شدم . نگاهم و دور تا دور سالن چرخوندم بالاخره تونستم صندلي كه عروس و داماد روش نشسته بودن و پيدا كنم . يه راست به همون سمت رفتم . سها فوق العاده شده بود . يه لحظه حواسم كلا از لباسم و مهموني مختلط و نگاهاي خيره ي هيراد پرت شد . فقط داشتم به دوستي نگاه ميكردم كه بزرگترين نقش و تو زندگي من داشت .

كنار فريد و سها رسيدم گفتم :

- سلام تبريك ميگم .

فريد تنها نيم نگاهي انداخت و گفت :

- ممنون خانوم خوش اومدين .

حس كردم كه من و نشناخت سها به سمتم برگشت جيغ خفه اي كشيد و گفت :

- الهي فدات شم سرمه خودتي ؟

خنديدم و گفتم :

- مگه شك داري ؟

فريد بهت زده گفت :

- سرمه خانوم شمايين ؟ چقدر تغيير كردين .

دوباره سرم افتاد پايين سها من و ب*غ*ل كرد و نگاه دقيقي بهم انداخت گفت :

- خيلي جيگر شديا . عروس و ميخواي از سكه بندازي ؟

- ديوونه خيلي ماه شدي توام .

- اصلا نشناختمت .

سرش و كنار گوشم آورد و گفت :

- هيراد اينجوري ديده تورو ؟

- با مانتو و اينا آره ولي با لباس نه .


romangram.com | @romangram_com