#همیشه_یکی_هست_پارت_217

- بريم تو .

هيراد سر تكون داد و همه با هم رفتيم تو . چند تا مرد دم در وايساده بودن هيراد خيلي گرم و خودموني دو تا از مردارو ب*و*سيد و بهشون تبريك گفت مريم جونم انگار ميشناختشون چون خيلي صميمي با هم حرف زدن و تبريكات رد و بدل شد ولي من فقط به يه سلام خشك و خالي اكتفا كردم .

وقتي چند قدمي ازشون دور شديم هيراد كنار گوشم گفت :

- يكي از اون مردا باباي فريد بود يكيشونم داداشش بود .

از اينكه براي من معرفيشون كرده بود جا خوردم . ولي ازش ممنون بودم كه گفت سر تكون دادم و دوباره راه افتاديم وارد سالن اصلي كه شديم تازه نگاهم به جمعيت افتاد . زن و مرد با لباساي آنچناني وسط سالن مشغول ر*ق*ص بودن . اصلا فكر نميكردم كه مختلط باشه . ترس بدي همه ي وجودم و گرفت دلم ميخواست سها رو خفه كنم . چرا بهم نگفته بود . حالا با اين لباس كه هيچ جارو نداشت چجوري بين اين همه آدم مينشستم ؟!

مريم جون به سمت زني كه صداش كرد رفت و با هيجان با هم سلام و احوال پرسي كردن . هيرادم به زن سلام كرد ولي من هنوز مات و مبهوت به جمع داشتم نگاه ميكردم . صداي زن من و به خودم آورد . رو به مريم جون گفت :

- ديدم يه مدت پيدات نيست نگو سرت شلوغه . كي عروس گرفتي كلك ؟

مريم جون نگاهي به من كرد و لبخند زد بعد رو به زنه گفت :

- عزيزم تو چقدر ساده اي هيراد كه دم به تله نميده . اين خانوم خوشگله هم عروسم نيست همكار هيراده .

با اين حرف مريم جون تازه فهميدم كه دارن در مورد من حرف ميزنن ! عروس ؟! من زن هيراد باشم ؟! يا خدا اينا فكر من و نميكنن امشب ؟! سرم و گردوندم سمت هيراد كه پشت سرم وايساده بود ديدم سرش پايينه و لبخندي رو لبشه ! يا من امروز يه مرگيم شده يا هيراد زيادي سر خوشه امشب !

زن دستش و پشت كمر مريم جون گذاشت و گفت :

- بيا اينجا كلي كار دارم باهات .

همينجوري كه با خنده دور ميشدن زن رو به من گفت :

- عزيزم تو اتاق ته راهرو ميتوني لباسات و عوض كني .

دوباره ياد لباس ناجورم افتادم . هنوز وايساده بودم داشتم دست دست ميكردم ميخواستم اول سها رو پيدا كنم ببينم بايد چه خاكي تو سرم بريزم ولي توي اون جمعيت نديدمش . صداي گيراي هيراد و كنار گوشم شنيدم :

- نميخواي لباسات و عوض كني ؟

برگشتم با ترس به چشماش خيره شدم . انگار انتظار داشتم اون راهنماييم كنه . يا بگه بايد با لباسم چيكار كنم . نگاهي به چشماي نگرانم انداخت و گفت :

- چيزي شده ؟

- نه … نه من ميرم لباسام و عوض كنم .

هيراد سر تكون داد و گفت :

- ميخواي اينجا منتظرت بمونم ؟

از فكر اينكه هيراد اولين نفري باشه كه من و اونجوري ميبينه لرزه به تنم افتاد سريع گفتم :

- نه ! شما بريد تو من خودم ميام .

هيراد كه از نه قاطع من تعجب كرده بود گفت :


romangram.com | @romangram_com