#همیشه_یکی_هست_پارت_216
- حواسم هست مريم جون .
چند لحظه اي سكوت برقرار شد . دستام از هيجان يخ بسته بود مدام توي هم ميپيچيدمش . شالم و روي سرم الكي مرتب كردم . مريم جون از هممون راحت تر و خونسرد تر بود گفت :
- هيراد خيلي ازت تعريف ميكنه عزيزم واقعا مشتاق بودم ببينمت .
هيراد ؟ يعني گوشام درست ميشنيد ؟ از چي من تعريف ميكرد يعني ؟
هيراد نگاه چپ چپي به مريم جون انداخت و زير لب گفت :
- مريم جون !
بيشتر صدا كردنش مثل اخطار ميموند انگار داشت بهش ميگفت ديگه چيزي در اين مورد نگو ولي مريم جون با لبخند به سمت عقب برگشت و گفت :
- چه خوب شد كه فريد ازدواج كرد تا من بتونم از نزديك ببينمت دخترم .
دوباره خجالت زده سرم و انداختم پايين . انگار بلبل و اون وراجياش يه جايي توي من گم شده بود اصلا لبم به حرف زدن باز نميشد . دوباره مريم جون گفت :
- چند سالته عزيزم ؟
سرم و گرفتم بالا نگاهي به صورت پر چين و چروك مهربونش انداختم و گفتم :
- 21 البته آخر فروردين ميرم تو 22
سري تكون داد نگاهم روي آينه چرخيد هيراد به محض اينكه من و ديد نگاهش و از آينه دزديد منم سرم و دوباره پايين انداختم . دل تو دلم نبود دلم ميخواست يه حرفي بزنه . تحسينم كنه . ازم تعريف كنه ولي ميدونستم كه هيراد حالت عاديش حرفي نميزنه چه برسه به الان كه جلوي مريم جون بود .
انگار به خودش مسلط تر شده بود چون كمتر بهم نگاه مينداخت . مريم جونم ساكت بود منم از پنجره ي كنارم به بيرون چشم دوخته بودم .
قلبم تند تند ميزد . از يه طرف حضور مريم جون و از يه طرف ديگه نگاهاي گاه و بيگاه هيراد از تو آينه بدجور معذبم ميكرد . اصلا نميدونستم كه هيراد من و به مريم جون چي معرفي كرده يا چجوري با مامانش اومده دنبال من !
بالاخره با اون همه ترافيك رسيديم جلوي در يه خونه ي خيلي شيك و بزرگ . نگاهم روي خونه مونده بود هيراد و مريم جون از ماشين پياده شدن در و باز كردم كه بيام پايين ولي با كفشا اصلا راحت نبودم ميترسيدم بپرم پام پيچ بخوره از يه طرف ديگه با اون پيرهن زياد راحت نبودم داشتم با خودم كلنجار ميرفتم كه دستي اومد جلوي صورتم سرم و گرفتم بالا هيراد داشت نگاهم ميكرد گفت : - دستت و بده به من كمكت كنم .
نگاهي به مريم جون انداختم پشتش و به ما كرده بود و آروم آروم داشت به سمت ساختمون ميرفت . خجالت ميكشيدم از هيراد كمك بخوام آروم گفتم :
- مرسي خودم ميتونم .
ولي هيراد به حرفم گوش نداد آروم دستم و تو دستش گرفت . گرماي دستش دست يخ بستم و گرم كرد با كمكش از ماشين اومدم پايين دزدگير و زد هنوزم دستام و گرفته بود ! آروم دستم و از توي دستاش كشيدم بيرون دوباره بهم خيره شد گفت :
- چقدر دستات سرده .
نميخواستم بفهمه كه مضطربم گفتم :
- نه … نه سردم نيست .
سري تكون داد و هيچي نگفت . قدمام و آهسته بر ميداشتم هيرادم هم پاي من ميومد سعي ميكردم تند تر راه برم ولي واقعا نميتونستم هر لحظه منتظر بودم كه پخش زمين شم !
مريم جون جلوي در ورودي منتظر ما مونده بود بهش رسيديم لبخندي به من زد و گفت :
romangram.com | @romangram_com