#همیشه_یکی_هست_پارت_215

خداحافظي كردم و به سمت در رفتم . ماشين هيراد و ديدم كه جلو تر از ساختمون دفتر پارك شده بود با اون كفشاي پاشنه بلند آروم و با احتياط به سمت ماشينش قدم برداشتم . دل تو دلم نبود قلبم تند تند ميزد . دوباره نگاهم به ماشين هيراد افتاد انگار يه زن جلو نشسته بود . دلخور شدم . يعني اون زن كي بود ؟ نخواستم بد به دلم راه بدم به سمت در عقب رفتم و آروم بازش كردم با صداي در هيراد برگشت عقب نگاهي كرد ولي ديگه صورتش برنگشت . روي من خيره مونده بود آروم سلام كردم و به سختي سوار شدم . در ماشين و بستم زني كه جلو نشسته بود برگشت طرفم با ديدنم لبخندي بهم زد . زن مسني بود گفت : - سلام به روي ماهت عزيزم . خوبي ؟

گنگ نگاهش ميكردم اين كي بود ؟ كلا حواسم از نگاه خيره ي هيراد پرت شد لبخندي زدم و گفتم :

- سلام ممنون .

زن رو به هيراد كه هنوز با دهن باز داشت من و نگاه ميكرد گفت :

- هيراد جان معرفي نميكني عزيزم ؟

هيراد انگار به خودش اومد سري تكون داد آب دهنش و قورت داد و گفت :

- سرمه خانوم هستن . همكارم .

بعد رو به من گفت :

- ايشون مريم جون هستن … مادرم .

سعي كردم متين رفتار كنم . مادرش بود ! بالاخره مريم جون و ديده بودم . مادرش رو به من گفت :

- خوشبختم سرمه جون . چقدر تو نازي .

از اين تعريفش جلوي هيراد خجالت كشيدم . خداروشكر پوستم سبزه بود و زياد تغييرات درونيم و نشون نميداد گفتم :

- ممنون . خوشبختم .

مريم جون همچنان با لبخند نگاهم ميكرد . هيرادم هنوزم روي صورتم خيره بود انگار داشت تك تك اعضاي صورتم و نگاه ميكرد مريم جون با خنده اي كه توي صداش بود گفت :

- هيراد جان حركت نميكني مامان ؟ شب شد .

هيراد به خودش اومد گفت :

- هان ؟ … چرا … چرا الان حركت ميكنم .

ديدن هيراد توي اون حال دستپاچه اي كه داشت واسم لذت بخش بود . هيراد به زور نگاهش و ازم گرفت و به جلو دوخت . همينجوري كه استارت ميزد از آينه ي جلو بازم به من نگاه ميكرد . سرم و انداختم پايين نگاهاش معذبم ميكرد . از طرفيم باعث ميشد ته قلبم حس خوبي بهم دست بده .

تازه داشتم معني توجه جنس مخالف و ميفهميدم . تازه داشتم حس ميكردم منم چيزي دارم كه يكي رو جذب كنه يا زبونش و بند بياره .

ماشين حركت كرد ولي هيراد هنوزم خيره مونده بود رو آينه . حس ميكردم به زور نگاهش و كنترل ميكنه . يه جا مريم جون گفت :





- هيراد حواست كجاست عزيزم ؟ الان تصادف ميكنيما .

هيراد به سختي از آينه دل كند و نگاهش و به روبه رو دوخت . انگار داشت با خودش ميجنگيد كه كمتر تابلو بازي در بياره گفت :


romangram.com | @romangram_com