#همیشه_یکی_هست_پارت_212

بالاخره با اون همه تب و تابي كه سها داشت روز عروسيش رسيد . فريد كه اصلا از صبح دفتر نيومد البته حقم داشت داماد كه روز عروسيش سر كار نميره ! ولي از صبح هيراد و كچل كرده بود از بس بهش زنگ زده بود كه بره پيشش . بالاخره حول و حوش 10 بود كه هيراد از اتاقش اومد بيرون . نگاه پر تعجبي به من انداخت و گفت : - تو هنوز اينجايي ؟

گنگ نگاهش كردم گفتم :

- پس بايد كجا باشم ؟

- چه ميدونم . آرايشگاهي جايي . اصلا امروز واسه چي اومدي دفتر برو به كارات برس .

- آخه كاري ندارم !

- مگه ميشه ؟ منم دارم ميرم توام درارو قفل كن زود برو . شب ميبينمت . فعلا .

نذاشت حرفي بزنم . خودش سريع از در رفت بيرون . منم نيم ساعت بعد درارو قفل كردم و رفتم سمت انباري . هيراد بيراهم نميگفتا . واسه چي نشسته بودم اينجا ؟ يعني بايد ميرفتم آرايشگاه ؟ خوب همه ي زنا ميرن آرايشگاه مگه نه ؟ ولي من فرق داشتم . اصلا چه فرقي ؟ از جام بلند شدم . ياد اين كتابچه تبليغاتيايي افتادم كه برامون چند وقت يه بار ميومد . يكيشون و داشتم برداشتم و ورقش زدم . توش آدرس يه آرايشگاه همون دور و ور بود . احتمالا خدا تومن ميخواست ازم بگيره ولي مي ارزيد عروسي سها بود . خوشحال يه مقدار پول گذاشتم تو كيفم و به سمت آرايشگاه حركت كردم .

مسيرش سر راست بود و تونستم راحت پيداش كنم . زنگ و زدم و رفتم بالا . وارد كه شدم همهمه اي بود توي سالن . از يه طرف صداي سشوار و از يه طرف حرف زدن زنا با هم حسابي شلوغ كرده بودش . رفتم سمت ميز منشي و گفتم :

- سلام

منشي تا من و ديد گفت :

- سلام عزيزم . وقت داشتي ؟

- نه .

- بايد وقت ميگرفت خانومي . حالا چيكار داري ؟

- ميخوام ابروهام يكم تميز شه موهامم ميخوام درست كنم .

نگاهي به سر تا پام انداخت و همونجوري كه آدامسش و ميجويد گفت :

- باشه عسلم ولي چون وقت نگرفتي يكم معطلي داره ها اشكال نداره ؟

نگاهي به ساعتم كردم . تازه 11 بود . هنوز خيلي وقت داشتم . گفتم :

- باشه عيب نداره .

روي يكي از صندلي هايي كه اونجا بود نشستم . تازه تونستم يه نگاه به اطراف بندازم . هر كسي داشت يه كاري رو انجام ميداد يكي اومد طرفم و گفت :

- لباساتون و ميخواين بدين به من ؟

با گنگي از جام بلند شدم و مانتو روسريم و بهش دادم . چشمم دنبالش بود ببينم كدوم وري ميره كه ديدم رفت سمت يه كمد و لباسارو آويزون كرد . شانس آورده بودم كه زير مانتوم يه لباس درست و حسابي پوشيده بودم وگرنه آبروم ميرفت ! خيالم راحت شد دوباره مشغول ديد زدن آرايشگاه شدم .

حدوداي نيم ساعت نشسته بودم كه يه خانومي صدام كرد رفتم طرفش روي صندلي مخصوص نشستم نگاهي بهم كرد و گفت :

- ابروهات و چجوري بردارم ؟

- نميدونم فقط نازك نشه .


romangram.com | @romangram_com