#همیشه_یکی_هست_پارت_211

- عمدي نبود شاكي شده بودم .

- خوب منم الان شاكي شدم بايد غير عمدي اخراجت كنم ؟

از فكر اخراج تنم لرزيد سرم و انداختم پايين . ديگه بيشتر از اين غرورم قبول نميكرد كه ازش عذر خواهي كنم . گفت :

- خوب داشتي ميگفتي من برج زهر مارم . ديگه چه چيزايي پشت سرم رديف ميكني ؟

جوابي بهش ندادم حق داشت عصباني باشه . ولي جالب اينجا بود كه لحن صداش عصباني نبود . بيشتر مثل اين بود كه داره تفريح ميكنه ! از رو صندليش بلند شد و اومد به لبه ي ميزش تكيه داد و دستاش و رو سينش قلاب كرد . دوباره گفت :

- حالا من و داشتي به كي معرفي ميكردي ؟

بازم سكوت كردم گفت :

- پشت تلفن كه خوب حرف ميزدي زبونت و گربه خورده ؟

سرم و گرفتم بالا و گفتم :

- فقط ميتونم بگم شرمندم همين .

تو چشماش نگاه كردم اونم زل زده بود بهم . لبخند محوي نشست رو لباش و گفت :

- باشه معذرت خواهيت و قبول ميكنم .

نفس راحتي كشيدم . بدون جنگ و دعوا تموم شده بود همه چي . دوباره گفت :

- بابت عيديتم ممنون قشنگ بود .

خوشحال بودم ولي سعي كردم لبخند نزنم سري تكون دادم و گفتم :

- قابلي نداشت .

بعد بلافاصله گفتم :

- ميتونم برم ؟

بدون اينكه جوابم و بده گفت :

- فريد رفت ؟

- بله گفتن جايي كار دارن .

سر تكون داد از پشت ميزش بلند شد و چند قدمي اومد جلو تر . يه لحظه خوف كردم كه نكنه كاري بخواد بكنه . داشتم خودم و ميكشيدم سمت در كه يهو رفت كنار پنجره وايساد و با يه نيشخند به من گفت :

- ميتوني بري .

مسخره كرده بود مارو ! سريع از اتاقش رفتم بيرون . كلا يه حال و هواي ديگه اي بود انگار ! ولي جدي جدي مهربون شده بودا ! اگه قبلا همچين چيزايي رو ازم ميشنيد سر به تنم نميذاشت ! نفسم و محكم دادم بيرون . مثل اينكه به خير گذشته بود !


romangram.com | @romangram_com