#همیشه_یکی_هست_پارت_208

توي كل اين مدتي كه كفش و خريده بودم هر روز باهاش تو خونه راه ميرفتم تا يكم به پاشنش عادت كنم . انقدر كتوني پوشيده بودم كه اصلا به اينجور كفشا عادت نداشتم . ميشد گفت تا حدودي برام عادي شده بود ولي هنوزم عين ربات باهاش راه ميرفتم . ميترسيدم هر لحظه بيفتم ! حالا تو خونه اشكال نداشت ولي جلو چشم يه جماعت خيلي اُفت داشت ميشدم اسباب خنده ي ملت !

دو روز قبل از اينكه تعطيلات تموم بشه از خونه زدم بيرون . بايد يه عيدي واسه هيراد ميخريدم . ولي هيچ سر رشته اي در مورد اينجور خريدا نداشتم . تصميم گرفتم به سها زنگ بزنم وقتي گفتم ميخوام براي هيراد عيدي بخرم از اون خنده شيطانياش كرد و گفت : - اوهو اوهو . چه خبره ؟

حوصله نداشتم يه ساعت دستم بندازه بي حوصله گفتم :

- سها لوس نشو ميخوام جبران عيدي كه واسه من گرفته رو بكنم .

- فقط جبران ؟

- سها ميگي يا قطع كنم ؟

- خيلي خوب بابا جوش نيار . ميتوني واسش كراوات بخري .

- كم نيست ؟

- نه چرا كم باشه ؟ الان يه كراوات خوب ميدوني چنده ؟

- باشه ولي من كه نميدونم چجوري و چه مدلي بخرم .

- كاري نداره كه برو تو مغازه به فروشنده بگو خودش كمكت ميكنه .

- خيلي خوب برم ببينم چيكار ميتونم بكنم . فعلا

گوشي و قطع كردم رفتم داخل به مغازه دلم ميخواست حالا كه اون انقدر تو عيدي دادن ولخرجي كرده منم يه كراوات خوشگل براش بخرم . فروشنده پسر جووني بود اومد سمتم و گفت :

- بفرماييد خانوم ميتونم كمكتون كنم ؟

- يه كراوات خوشگل و شيك ميخوام براي يه مرد حدوداي 30 سال .

- چه رنگي باشه ؟

- من زياد سر رشته ندارم .

پسر رفت و چند دقيقه بعد با چند تا كراوات برگشت . يكيش سرمه اي سير بود راه راه صاف سفيد داشت يكي ديگش نوك مدادي بود با راه راهاي اُريب صورتي پهن يكي ديگه هم كراوات آبي روشن بود توش راه هاي كج آبي تيره و شيري رنگ داشت . آخريه چشمم و گرفت وقتي فكر ميكردم كه اين كراوات قراره مال هيراد بشه كلي ذوق ميكردم . فروشنده كراوات و واسم توي يه بسته ي مخصوص پيچيد و تحويلم داد . خيلي دوست داشتم وقتي كادوم و ميبينه عكس العملش و ببينم !

****

تعطيلات تموم شده بود و دوباره بايد در دفتر و باز ميكرديم . خوشحال بودم . واقعا تو اين مدت حوصلم حسابي سر رفته بود . صبح زود از خواب بيدار شدم لباسام و پوشيدم و عيدي هيراد و توي كيفم گذاشتم و رفتم بالا . در و باز كردم و پشت ميز روياهام نشستم . چقدر خوب بود كه امروز هيراد و ميديدم . توي اين چند وقت انقدر بي معرفت بود كه حتي 1 زنگ بهم نزده بود ببينه حالم چطوره ! منم كه عمرا بهش زنگ نميزدم ! ولي دلم خيلي براش تنگ شده بود . خودمم دليلش و نميدونستم . ولي ميدونستم كه دوست دارم ببينمش . يه جورايي داشتم به خودم اعتراف ميكردم كه از اون اخلاق گَندِ عب*و*س خودخواهش خوشم اومده ! ولي فقط خوشم اومده نه بيشتر نه كمتر !

دستپاچه بودم تا وقتي بياد مدام وسايل رو ميزم و جابه جا ميكردم و زير چشمي به در نگاه مينداختم . صداي حرف زدن هيراد و فريد و توي راهرو شنيدم . ” خونسرد باش سرمه چته ؟! ” نفس عميق كشيدم و سرم و روي دفتري كه جلوم بود انداختم . جفتشون اومدن تو سرم و گرفتم بالا اول به فريد و بعد به هيراد سلام كردم . فريد با خوش رويي سلام كرد و عيد و تبريك گفت نگاهم روي هيراد چرخيد چند ثانيه با مكث رو صورتم خيره شد و بعد خيلي آروم سلام كرد . هر كدومشون به سمت اتاقاشون رفتن . نميدونستم كي عيدي رو بهش بدم بهتره .

تا حدوداي ساعت 11 دست دست كردم ولي بالاخره كه بايد كادوش و بهش ميدادم . از جام بلند شدم كادو رو از تو كيفم در آوردم و به سمت اتاقش رفتم تقه اي به در زدم صداي بفرماييدش و شنيدم آروم رفتم تو . سرش پايين بود و داشت يه چيزي رو ياد داشت ميكرد

اهمي كردم سرش و گرفت بالا و گفت :

- كاري داشتي ؟


romangram.com | @romangram_com