#همیشه_یکی_هست_پارت_207
با تعجب گفتم :
- من ؟ واسه چي ؟
- نميتوني رو اين كفشا اونارو امتحان كني كه .
- سها من كفش نميخوام .
با اومدن فروشنده ديگه جر و بحث نكرديم سها كفشارو از دستش گرفت و من و مجبور كرد كه بپوشمشون . نگاهم به كفش افتاد مشكي ساده بود با پاشنه ي سه سانتي ! به زور سها پام كردم ولي حتي نميتونستم روش وايسم آروم گفتم :
- سها من حتي نميتونم با اينا وايسم چه برسه كه بخوام راه برم باهاشون .
سها هم آروم در گوشم گفت :
- بالاخره كه بايد ياد بگيري . فقط ببين اندازست يا نه راه رفتنش و يادت ميدم .
از دست سها حسابي شاكي بودم . نگاهم دوباره به كفشا افتاد . پوم و خيلي خوش فرم نشون ميداد . دلم نيومد كه نه بيارم و نخرمشون . رو به سها گفتم :
- فقط اگه اون شب جلوي اون همه آدم بيفتم من حال تورو ميگيرم .
سها فقط خنديد كفشارو با يه كيف ساده ي كوچيك مشكي خريديم و از در زديم بيرون . سها گفت :
- خوب ديگه كاري نداريم ميتونيم بريم خونه .
- چه عجب بالاخره رضايت دادي . راستي شام پيشم ميموني ؟
- نه خونه ي خواهر فريد دعوتيم الان بايد يه راست برم خونه حاضر بشم .
- واي چه جوني داري من كه انقدر راه رفتم پام از درد داره ناله ميكنه .
- بس كه تنبلي . كمتر خودت و تو اون اتاق حبس كن .
لبخند زدم و سر تكون دادم سها گفت :
- به اين آقا وكيلمونم يكم توجه كن . خيلي عوض شده به نظرم .
نيشخندي زد گفتم :
- كوفت باز قيافش و خبيث كرد . اون برج زهر مار هيچيش عوض نشده .
- حالا ميبيني . فعلا .
خداحافظي كرد و رفت . واقعا به نظر خودمم عوض شده بود تازگيا زياد خودموني شده بود ! بيخيال سها هميشه توهم زياد ميزنه !
با كيسه هاي خريد و كلي ذوق و شوق برگشتم خونه . خيلي دوست داشتم ببينم اون شب با اين لباساي شيك چه شكلي ميشم .
****
romangram.com | @romangram_com